بسم الله الرحمن الرحیم

تعدد قراءات-مقدمة کتاب السبعة لابن مجاهد و مرتبطات

جلسه بعدفهرست جلسات تفسیر--فهرست همه بحث‌هاجلسه قبل

****************

 تعدد قرائات؛ جلسه 141 21/7/1405

بسم الله الرحمن الرحیم

تعظیم ابن مجاهد از ابوعمرو بن علاء در مقدمه السبع

جلسۀ امروز جلسه کلیدی برای بسیاری از مباحثی است که گفته می‌شود. درست مثل یک کلیدی است که در را به‌سوی فضاهای وسیع و مستند باز می‌کند. ابن مجاهد قراء را دسته‌بندی کرد. در دستۀ آخر گفت عده‌ای هستند که عربیت را بلد هستند اما استاد ندیده اند. اهل اطلاع به آثار و قرائاتی که مستند به شارع مقدس باشد، نیستند. بلکه چون عالم هستند از اجتهاد خودشان یک قرائت را می‌خوانند؛ «فربما دعاه بصره بالإعراب إلى أن يقرأ بحرف جائز في العربية لم يقرأ به أحد من الماضين فيكون بذلك مبتدعا»1. در تبیان مرحوم شیخ الطائفه چند جا بود. در کلمات شیخ در فدکیه هم آمده است؛ شیخ می‌فرمایند این وجوه جایز است اما کسی نخوانده است. یعنی در فضای قرائات، صرف جواز بالعربیه را کافی نمی‌دانستند. بعد روایاتی را آورد که در آن‌ها امر بود که همان‌طوری که به شما گفتم بخوانید. تا این‌که به اینجا رسیدیم:

وقد كان أبو عمرو بن العلاء وهو إمام أهل عصره في اللغة وقد رأس في القراءة والتابعون أحياء وقرأ على جلة التابعين مجاهد وسعيد بن جبير وعكرمة ويحيى ابن يعمر وكان لا يقرأ بما لم يتقدمه فيه أحد.

حدثني عبيد الله بن علي الهاشمي وأبو إسحق بن إسماعيل بن إسحق بن إسماعيل بن حماد بن زيد القاضي قالا حدثنا نصر بن علي الجهضمي قال أخبرنا الأصمعي قال سمعت أبا عمرو بن العلاء يقول لولا أنه ليس لي أن أقرأ إلا بما قد قرىء به لقرأت حرف كذا كذا وحرف كذا كذا.

وحدثني عبيد الله بن علي قال حدثنا ابن أخي الأصمعي عن عمه قال قلت لأبي عمرو بن العلاء {وباركنا عليه} في موضع {وتركنا عليه} في موضع أيعرف هذا فقال ما يعرف إلا أن يسمع من المشايخ الأولين. قال وقال أبو عمرو إنما نحن فيمن مضى كبقل في أصول نخل طوال2

«وقد كان أبو عمرو بن العلاء»؛ ایشان بحث را سر ابوعمرو بن العلاء می برد. چرا با وجود این همه از قراء سبعه و عشره و ... سراغ ایشان رفت؟ چرا ابن مجاهد در این فضای بحث ما که می گوید اجتهاد ممنوع است و باید به سماع باشد، چرا بحث را سر ابوعمرو می برد؟! به این خاطر که در تخصص و ادبیت بالاتر از او نداریم. می گوید اگر قرار است کسی اجتهاد کند، بالاتر از ابوعمرو در تخصص عربیت و ادبیات نیست.

«وهو إمام أهل عصره في اللغة»؛ نه فقط در لغت؛ عبارت مرحوم آشیخ عباس در الکنی و عبارت آسید حسن صدر را می خوانم. گفته اند در نحو و لغت و در شعر و قرائات متخصص بود. «وقد رأس في القراءة والتابعون أحياء»؛ یعنی او را به عنوان رئیس قراء سبعه انتخاب کردند، در حالی که معاصرین او از مشایخ تابعین بودند؛ یعنی او در علمیت سرآمد آن ها بوده است.

«وقرأ على جلة التابعين»؛ بر معظم تابعین قرائت کرده است. «مجاهد وسعيد بن جبير وعكرمة ويحيى ابن يعمر».

«وكان لا يقرأ بما لم يتقدمه فيه أحد»؛ در پاورقی نگاه کنید؛ آقای شوقی ضیف نوشته «زیادة للسیاق»، در حالی که نیازی به این زیاده نیست. باید بگوید من برای یادآوری تکرار کردم، و الا چون در ابتدا می گوید «وقد كان»، بقیه آن واو حالیه بود. «و قد کان ابوعمر و هو امام اهل عصره و ... لایقراء». لذا لازم نبود «و کان» را دوباره تکرار کند. همان کان اول کافی بود.

«وكان لا يقرأ بما لم يتقدمه فيه أحد»؛ اگر کسی قبلا قرائت نکرده بود ولی خودش آن را وجه درستی می دانست، با این حال، قرائت نمی کرد.

«حدثني عبيد الله بن علي الهاشمي وأبو إسحق بن إسماعيل»؛ این کلمه «ابن» در این جا زیاد است. در خود السبعه بعدا می آید، وقتی ابن مجاهد دوباره به شرح حال ابوعمرو بصری می رسد، این طور می گوید: «حدثنی اسماعیل بن اسحاق». پس باید به این صورت بخوانیم «حدثنی عبیدالله بن علی الهاشمی و ابواسحاق اسماعیل بن اسحاق».

«حدثنی عبیدالله بن علی الهاشمی و ابواسحاق اسماعیل بن اسحاق بن إسحق بن إسماعيل بن حماد بن زيد القاضي قالا حدثنا نصر بن علي الجهضمي قال أخبرنا الأصمعي»؛ اصمعی همان ادیب معروف است. اسم او همه جا هست. عبارت شیخ انصاری را در مباحثه چند بار بحث کردیم که فرموده بودند «نظیر الاصمعی ممن یبول علی قدمه». یک اشتباهی صورت گرفته بود؛ چون اصمعی جزء «یبول علی قدمیه» نبود. اگر یادتان باشد، دو-سه بار بحث کردیم.

«قال سمعت أبا عمرو بن العلاء يقول لولا أنه ليس لي»؛ حق ندارم، «أن أقرأ إلا بما قد قرىء به»؛ که باید سند داشته باشد، «لقرأت حرف كذا كذا وحرف كذا كذا»؛ حرف به معنای قرائت است. در اصطلاح قراء چند کلمه به کار می برند. اصول القرائة، فرش القرائة، حروف القرآن، وجوه القرائة. وقتی روی این اصطلاحات دقیق می شوند، با هم تفاوت می کنند. کتاب تیسیر دانی معروف شد، بعد هم آن را به شعر درآوردند و شاطبیه شد. اما کتاب مفصل تری هم به نام «جامع البیان» دارد. اسم کتاب با اسم تفسیر طبری یکی است. هر دو جامع البیان هستند. البته تفسیر طبری «جامع البیان فی تاویل القرآن» است. تاویل هم به معنای تفسیر است. کتاب دانی «جامع البیان فی القرائات السبع» است. فقط برای قرائات سبع است. ولی در تیسیر تنها دو طریق برای آن ها می آورد ولی آن جا بالاتر می رود و خیلی مفصل است. منظورم این است که اگر جامع البیان را نگاه کنید، وقتی از یک آیه به آیه دیگر می رود می گوید «حرفٌ». اصلا عنوان ایشان «حرفٌ» است. یعنی در فضای خودشان در مواضع خاصی «حرفٌ» می گویند.

رد ادعای اجتهاد قراء در رسم «وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ» و «وَبَرَكنَا عَلَيهِ»

«وحدثني عبيد الله بن علي قال حدثنا ابن أخي الأصمعي»؛در پاورقی می گوید ثقه است. «عن عمه»؛ که اصمعی است. «قال قلت لأبي عمرو بن العلاء {وباركنا عليه} في موضع {وتركنا عليه} في موضع أيعرف هذا»؛ خب سوال خیلی خوبی است. برای بحث های امروز ما هم کلید است. اصعمی می‌گوید به ابوعمرو گفتم در سوره مبارکه صافات، اول برای حضرت ابراهیم می‌آید: « وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ »3 که برای حضرت ابراهیم است. چند آیه بعد دارد: «وَبَٰرَكۡنَا عَلَيۡهِ وَعَلَىٰ إِسْحَاقَ»4. خب ببینید در مصحفی که نقطه و اعراب ندارد، «ترکنا» و «بَٰرَكۡنَا» عین هم نوشته شده اند. البته شاید اصمعی به ترتیب مصحف پرسیده باشد. خب این دو در مصحف عین هم هستند، چطور شد آن جا «ترکنا» شد و این جا «بارکنا»؟ ابن عمرو جواب می دهد: «فقال ما يعرف إلا أن يسمع من المشايخ الأولين».

چرا می گویم که این ها کلید است؟ مصحف آقای آهور را نگاه کنید؛ قرائات عشر را آورده است. یک قرائت و یک روایت نداریم که جابجا خوانده باشند. یعنی در این همه فضای قرائات، همه ابتدا «و ترکنا علیه» خوانده اند و دومی را «و بارکنا علیه» خوانده اند. یعنی جایی است که واقعا متواتر است. مرحوم آقای شعرانی فرمودند از شواهد این که قراء اجتهاد نمی کردند این است که جاهایی که ممکن بود تغییر بدهند، تغییر نداده اند و اختلاف نکرده اند. حتی قبلا در «ملک» و «مالک» عرض کرده بودم؛ در چندجای آیات همان «ملک» نوشته شده است ولی اختلاف نکرده اند، در سوره مبارکه حمدی که دائم در نماز می خوانند دو قرائت داریم. از این جا آدم می فهمد که پشتوانه دارد. همین طور نمی توانند بخوانند. پس چرا در آیه ای که معروف نبود و در نماز نمی خواندند، به جای «ملک الناس»، «مالک الناس» در میان قراء سبعه و عشره نداریم؟!

شاگرد: اگر سوال پیش بیاید که در سائر کتب هم همه جا اختلاف نسخه پیش نمی آید، بلکه دو-سه مورد اختلاف است.

استاد: این جا که اختلاف نسخه نیست. بلکه نسخه ها واحد است؛ عین هم هستند؛ اما قرائت ها دو تا است. این جا می گوید نسخه واحد است ولی قرائت ها متفقا متعدد است.

شاگرد: نسخه بدون نقطه منظور است.

استاد: بله، نسخه ها که نقطه نداشته است.

شاگرد: در غیر قرآن کریم مشابه این وجود ندارد؟

استاد: شما بیاورید. قرآن را تلاوت می کردند. کتاب های علمی و درسی به این صورت نبوده که ملتزم باشند استاد بخواند و او حفظ کند و عین حرف استاد را پس بدهد. قاری و مقری نبوده است. اما مسلمانان قرآن را شبانه روز می خواندند. ابو عبدالرحمن سلمی در مسجد کوفه می نشست و جمعیت متصلا می آمد و می خواندند و گروه بعدی می آمد. کارشان این بود. این مطلب مهمی است. لذا در این جا که «و بارکنا» و «و ترکنا» عین هم هستند، چرا یک نفر جابه جا نخوانده است؟ چون مسلمانان ملتزم بوده اند. روی خط مصحف نگاه نکرده اند تا هر چه به ذهنشان آمد بخوانند. اگر هم کسی این کار را می کرد او را هو می کردند. حماد راویه این طور بود؛ «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا»5، چون نقطه نداشت و او هم نشنیده بود، «و حربا» خواند. بارها عرض کردم از نظر معنا «حربا» انسب می آید. چون «عدو» با «حرب» مناسب است، نه با «حزن». حماد خوب می خواند اما در امت اسلامی کسی را نداریم که طبق قرائت و اقراء «حربا» خوانده باشد. فوری می فهمیدند. به این ها صحفی می گفتند. یعنی مصحف را برداشته و از پیش خودش همین طور خوانده است. یعنی وقتی این فضا را بدانیم و اطلاعاتمان گسترده شد، بعضی چیزها برایمان خنده دار می شد.

«قال وقال أبو عمرو إنما نحن فيمن مضى كبقل في أصول نخل طوال»؛ خود اعلم است؛ می گوید ما در این علوم نسبت به کسانی که پیش از ما بودند، مثل سبزی و گیاه هایی هستیم که زیر پای یک نخل بلند است. آن ها نخل های طولانی بودند اما ما یک گیاهی پای آن نخل ها هستیم. خودش را به این صورت نسبت می داد.

ذکر ابوعمرو بن علاء در کتاب تاسیس الشیعة الکرام؛ تشیع ابوعمرو

خب این عمرو بن العلا به توضیحاتی نیاز دارد. جلوترها مباحثه کردیم. مرحوم آقای آسید حسن صدر در کتاب تاسیس الشیعة الکرام لعلوم الاسلام فرمایشی دارند.

شاگرد: دانی در کتاب جامع البیان از ابی عمرو عبارتی را نقل می کند، می گوید سعید بن جبیر من را دید که با جوانان نشسته بودم، به من گفت «علیک بالشیوخ».

استاد: نکات خیلی جالبی در کار ابوعمرو هست. اصلا ابن مجاهد در شرح حال او دوباره این ها را می گوید. وقتی ابن مجاهد شرح حال حمزه را می گوید، دو نقل برای او می آورد. اما چرا در مقدمه او را نگفته؟ چون حمزه اعلم الناس بالعربیه نیست، قاری و مقری بوده است. ولی در شرح حال حمزه می گوید:

حَدثنِي ابْن أبي الدُّنْيَا قَالَ حَدثنَا الطّيب بن إِسْمَاعِيل عَن شُعَيْب بن حَرْب قَالَ سَمِعت حَمْزَة يَقُول مَا قَرَأت حرفا قطّ إِلَّا بأثر وَكَانَ حَمْزَة مُتبعا لآثار من أدْرك من أَئِمَّة الْقُرَّاء عَالما بِالْقِرَاءَةِ ومذاهبها. حَدثنِي مطين مُحَمَّد بن عبد الله قَالَ حَدثنَا عقبَة بن قبيصَة بن عقبَة قَالَ حَدثنِي أبي كُنَّا عِنْد سُفْيَان الثَّوْريّ فَجَاءَهُ حَمْزَة فَكَلمهُ فَلَمَّا قَامَ قَالَ سُفْيَان أَتَرَوْنَ هَذَا مَا قَرَأَ حرفا من كتاب الله إِلَّا بأثر.6

«... كُنَّا عِنْد سُفْيَان الثَّوْريّ فَجَاءَهُ حَمْزَة فَكَلمهُ فَلَمَّا قَامَ»؛ وقتی حمزه بلند شد رفت، «قَالَ سُفْيَان أَتَرَوْنَ هَذَا»؛ حمزه را دیدی؟! «مَا قَرَأَ حرفا من كتاب الله إِلَّا بأثر». اتفاقا یکی از کسانی که بین اهل سنت و عوامشان متهم بود، حمزه بود. یعنی قرائاتی که می خواند که خیلی دور بود، لذا او را متهم می کردند که این ها را از خودت در می آوری. سفیان تاکید می کند که او کسی نیست که از خودش بگوید. ابن مجاهد این ها را در شرح حال حمزه می آورد، ولی وقتی می خواهد برای اصل مطلب شاهد بیاورد، سراغ اعلم آن ها می رود؛ یعنی با این که جا دارد اجتهاد کند ولی نکرده است.

شاگرد: از این روایات می توان فهمید که اشخاصی بودند که قرآن را به اثر نگوید. چون وقتی به عنوان فضیلت ذکر می کنند که با اثر قرائت می کرد، می توان فهمید یک فضایی حاکم بوده که همه به اثر نباشند.

استاد: بله، در فضای قرن اول و دوم که مرادف گویی در تلاوت بود. خود سفیان بن عیینه این طور بود. البته با سفیان ثوری فرق دارد. البته این دو معاصر هستند ولی سن ثوری بزرگ تر است. همچنین گفتم اصلا در این مشکلی نیست که وقتی کتاب خدا به دست مسلمانان آمده، هر فردی آن را می گیرد و می خواند. ابن المقسم برای قرن اول و دوم نیست، برای قرنی است که کار قراء تمام شد بود و قرائات جا گرفته بود، باز نظرشان این بود که می توانی به آن صورت بخوانی. لذا او را تادیب کردند.

مرحوم آسید حسن صدر در کتاب تاسیس الشیعه الکرام لعلوم الاسلام مطلبی راجع به ابوعمرو دارند. متاسفانه این کتاب در نرم افزارها نیست. باعث تاسف است که مولفی مثل آسیدحسن که در علمیت جبل عظیمی هستند، کتابشان نیامده است. در مکتبة اهل البیت نبود. حاج آقای بهجت این طور می فرمودند که در ذهنم بود که وقتی من نجف مشرف بودم آقای آسیدحسن را ندیده ام. چون ایشان در کاظمین بودند. تحصیلات ایشان در سامرا بود و بعدا به کاظمین آمدند. بعد فرمودند وقتی بعد از وفاتشان عکس ایشان را دیدم، فهمیدم که ایشان را وقتی مشرف به حرم امیرالمومنین بودند، در بالا سر دیده ام. وفات ایشان در هزار و سیصد و پنجاه و چهار است. یعنی یک سال قبل از مرحوم آشیخ عبدالکریم وفات کرده اند. آشیخ عبدالکریم و نائینی پنجاه و پنج هستند. این جور که در حافظه ام هست، مرحوم مطهری در خدمات متقابل اسلام و ایران7 می گویند طلبه ای مجله ای از مصر به نجف آورده بود. آن مجله را جلوی آقایانی گذاشت که در حجره بودند. سه نفر از علماء در اتاق بودند. به گمانم مجله از احمد امین مصری بود. در مقدمه اعیان الشیعه آسید محسن مفصل عبارات احمد امین را می آورند و جواب می دهند. خیلی لحن تند و بدی نسبت به شیعه داشت؛ برای خودش هم ادبیات نویی هم داشت. به گمانم آن مجله از احمد امین بود. آن طلبه از مصر مجله ای آورد و جلوی این آقایان گذاشت. گفت شماها در اتاق ها نشسته اید و مشغول کار خودتان هستید، در حالی که در مصر و دنیا این ها را علیه شیعه می گویند. آن ها هم نگاه کردند و دیند که احمد امین می گوید شیعه یک فرقه تازه ای است که در اسلام پیدا شده است. برای خودش حرف هایی دارد؛ مخصوصا بعد از صفویه؛ موسس شیعه صفویه است.

این سه با هم معاهده کردند که یکی بخش اعتقادات، یکی بخش تراث و یکی بخش تاسیس را بنویسند. مرحوم آشیخ بزرگ تهرانی الذریعه الی تصانیف شیعه را در جواب احمد امین نوشتند. مرحوم آشیخ محمد حسین کاشف الغطاء اصل الشیعه و اصولها را نوشت. اعتقادات شیعه را در سطح بالا نوشتند. مرحوم آسید حسن تاسیس الشیعه الکرام لعلوم الاسلامی را نوشتند. کتاب مستندی را نوشتند در این باره که رده های اول و موسس تمام علوم اسلامی شیعیان بودند؛ آن هم به نقل عموم مترجمین و صاحبین کتاب.

در این چاپی که من دارم، صفحه سیصد و چهل و شش است.

تصحیف ابوعمرو به ابو عمر در روایت «تسعة اعشار الدین التقیه» در کتاب تاسیس الشیعه الکرام

راجع به ابوعمرو بن علا این طور نوشته اند؛ چون شخص بزرگی هستند، نمی توان زود رد شد. ولی خب قبلا بحث کردیم. شاید هفت سال پیش بود. آن جا نتوانستیم سر برسانیم. الان هم همین طور است. یعنی با اطلاعاتی که فعلا داریم، ظاهرا این یک سهوی از مرحوم آسید حسن است. ولی خب آسید حسن هستند و ماشاءالله به اطلاعاتشان! لذا پرونده بحث را باز می گذاریم.

أبو عمر بن العلاء منهم: البصري أبو عمر بن العلاء، أحد السبعة، قرأ على سعيد بن جبير وهما كما عرفت من السبعة الأعلام، وأسند أبو عبد الله البرقي في المحاسن عنه أنه قال: قال أبو عبد الله الصادق عليه السلام: «يا أبا عمرو، تسعة أعشار الدين في التقية، ولا دين لمن لا تقية له، والتقية في كل شيء إلا في شرب النبيذ والمسح على الخفين الحديث»، ومن هنا يعلم أنه كان يستعمل التقية في معاشرته مع أهل السنة، ومع ذلك حكى ابن الأنباري في نزهة الألباء: طلب الحجاج له وهربه منه واختفائه حتى مات الحجاج، وقد تقدمت ترجمته في أئمة النحو.8

«أبو عمر بن العلاء»؛ در کتاب «عمر» ثبت کرده در حالی که قطعا واو می خواهد و «عمرو» است. جالب این است که در کتاب ما در عنوان «ابو عمر» ثبت کرده ولی وقتی می خواهد از محاسن نقل کند، «ابوعمرو» ثبت کرده است. شاید کسی که تایپ می کرده اشتباه کرده است.

«منهم: البصري أبو عمر بن العلاء، أحد السبعة، قرأ على سعيد بن جبير وهما كما عرفت من السبعة الأعلام، وأسند أبو عبد الله البرقي في المحاسن عنه»؛ روایت در محاسن و کافی و خصال صدوق هست. اما ایشان فقط از محاسن آدرس داده است. در باب تقیه محاسن و کافی، و در باب تسعه اعشار الدین در خصال است. خب مضمون حدیث چون خیلی خاص و بلند است، اگر واقعا این ابوعمرو بن علا باشد، مطلب خیلی جلو می رود. اما خب در این سه کتاب قدیمی همه متفق هستند که ابوعمرو بن علا نیست. حتی کافی چاپ دار الحدیث که پانزده جلد است و تعلیقات دارند، حتی نسخه بدل را هم نیاورده است. فقط تذکر داده است. در محاسن به جای «ابوعمرو بن علاء»، «ابو عمر العجمی» است. در خصال هم همین طور است، مرحوم صدوق «عن ابی عمر العجمی» دارند. در کافی در چاپ اسلامیه و دار الحدیث دارد «ابو عمر الاعجمی». در پاورقی چاپ دار الحدیث توضیح می دهند و می گویند هر دو تعبیر «عجمی» و «اعجمی» کاربرد داشته و تفاوتی ندارند و یک شخص است. این حدیث هم به خاطر همین آقای ابو عمر عجمی ضعیف شده است چون مجهول است. در نرم افزار درایه که می بینید هیچ اطلاعی از او ندارند. اتفاقا حضرت با کنیه او را صدا می زنند؛ «یا اباعمر!». آقای صدر می گویند «یا ابا عمرو» است. چون ایشان بر ابوعمرو بن علا تطبیق داده اند، در روایت که حضرت فرمودند «یا اباعمرو»، ایشان با واو آورده اند.

مضمون حدیث این است: «أنه قال: قال أبو عبد الله الصادق عليه السلام: يا أبا عمرو، تسعة أعشار الدين في التقية»؛ اگر دین ده قسمت باشد، نه دهم آن تقیه است. اگر یادتان باشد، سلفی ها در سایت هایشان این حدیث را می آورند و شروع می کنند به مسخره کردن شیعیان. می گویند ببینید شیعیان چه دینی دارند. دینی که توحید و نبوت و همه معارف، یک دهم آن است، اما نه دهم آن تقیه است. عجب دینی است! خب این ها از جهلشان است. اما سرجایش خوب بلدند. حدیث را غلط معنا می کنند. دین در لغت دو استعمال بسیار رایج دارد. یکی دین به معنای مجموعه قوانین است؛ «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ»9. مورد دیگر که غیر از معنای پاداش است، معنای عمل بنده است. دین یعنی تدین و بندگی کردن، عمل به دین کردن. «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»10، این دین به معنای اعتقادات نیست. یعنی الان دیگر بنده ی خالص خدا می شوند که چیزی قاطی ندارد. «أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ»11، این دین یعنی اسلام؟! نه. لذا دنباله ی آیه می فرمایند: «وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ». لذا دین خالص، یعنی بندگی خالص. لذا این که امام ع می فرمایند: «تسعة اعشار الدین التقیه» یعنی وقتی مومن می خواهند خدا را بندگی کند، در زندگی مومن و تدین او، نه دهمش تقیه است. نه این که این دین به معنای اعتقاد باشد تا آن ها ما را مسخره کنند.

ببینید اگر حرف آقای صدر باشد، یعنی ابوعمرو بن علا، تصحیف نسخه باشد، خیلی مهم می شود. شاهد تصحیف این است که ابوعمرو شخصیت شناخته شده ای است اما در هیچ کجا اسمی از ابوعمر عجمی نیست. تنها در همین حدیث آمده است. این حدیث به این مضمون مهم باشد، اما راویی باشد که در هیچ کجا اسمی از او نیست. ولی در همه سه کتاب همین اسم آمده است. در خصال و کافی و محاسن، ابوعمر عجمی یا اعجمی آمده است. پس پرونده این بحث مفتوح بماند تا ببینیم آسید حسن صدر این مطلب را از کجا آورده اند. دنباله هم می فرمایند: «ومن هنا يعلم»؛ عبارتی که برای ابان بن تغلب و ابن العلاء همدانی است را آقای صدر برای ابن العلاء بصری هم آورده اند. فرموده اند از این جا معلوم می شود: «أنه كان يستعمل التقية في معاشرته مع أهل السنة». ذهبی در شرح حال ابوعمرو بن علا صریحا می گوید که از اهل سنت است. یعنی اگر در برخی حمزه و دیگران تردید دارند، اما نزد آن ها ابوعمرو بن علا واضح است که سنی است. لذا مرحوم آسید حسن می گویند مثل ابان بن تغلب است. آن ها نمی گویند ابان سنی است. خود ذهبی می گوید «شیعیٌ جلد»؛ یعنی خیلی شق و محکم! بعد می گوید «لکنه لیس من اهل البدعة». اصطلاح خاص خودشان را دارد. الان هم عبارت استادش یحیی بن یعقوب را می خوانم.

«ومع ذلك حكى ابن الأنباري في نزهة الألباء: طلب الحجاج له وهربه منه»؛ با پدر فرار کردند و به مکه رفتند.

خوشحالی ابوعمرو از شنیدن کلمه «فَرجه» به عنوان وجه قرائت مختار او در «غَرفة»

از عبارت مرحوم آشیخ عباس قمی بخوانم؛

كان اعلم الناس بالقرآن الكريم والعربية والشعر وهو في النحو في الطبقة الرابعة بل الثالثة لان امير المؤمنين " ع " كان مبتكر النحو وعلمه ابا الاسود الدئلي واخذ من ابى الاسود ولداه عطا وابوالحارث وميمون الاقرن ويحيى بن يعمر، واخذ منهم عبدالله بن اسحاق الحضرمي وعيسى بن عمر الثقفي وابوعمرو ابن العلاء المازنى. وكان ابوعمرو المذكور من اشراف العرب ووجوهها مدحه الفرزدق وغيره، وكان اعلم الناس بالقراء ات والعربية وايام العرب، وكانت دفاتره إلى السقف ثم تنسك فاحرقها، وكان له شغف بالرواية وجمع علوم العرب واشعارهم وعامة اخباره عن اعراب ادركوا الجاهلية، وعنه اخذ ابوزيد الانصاري وابوعبيدة والاصمعي واكثر نحاة ذلك العصر. وحكي عنه قال قرأت (ومالي لا اعبد الذي فطرنى) فاخترت تحريك الياء ها هنا لان السكون ضرب من الوقف فلو سكنت الياء كنت كالذي ابتدأ، وقال (لا اعبد الذي فطرني) فاخترت تحريك الياء هربا من ضرر الوقف، وهذا من ابي عمرو في غاية الدقة والنظر في المعانى اللطيفة. وحكي ايضا انه قال طلب الحجاج ابي فهرب ابي منه إلى اليمن وكنت معه فبينا نحن نسير يوما في صحراء اليمن إذ لحق بنا رجل وانشد:

اصبر النفس عند كل مهم * إن في الصبر حيلة المحتال

لا تضيقن بالامور فقد * تكشف غماؤها بغير احتيال

ربما تجزع النفوس من الامر * له فرجة كحل العقال

فسأله ابى ما الخبر؟ قال مات الحجاج، قال ابوعمرو قد كنت اخترت في قوله تعالى (إلا من اغترف غرفة) فتح الغين وكنت في طلب شاهد ذلك فلما انشد الرجل شعره سمعته يقول: له فرجة بفتح الفاء، فسررت من ذلك ازيد من سروري بموت الحجاج، وينقل من تقواه: انه كان لما يدخل شهر رمضان لا يقرأ شعرأ ولا ينشد بيتا حتى يذهب الشهر.12

«كان اعلم الناس بالقرآن الكريم والعربية والشعر»؛ شوخی نیست. معاصرین ایشان خیلی بودند، اما ایشان اعلم باشد!

«...وكان ابوعمرو المذكور من اشراف العرب ووجوهها مدحه الفرزدق وغيره، وكان اعلم الناس بالقراء ات والعربية وايام العرب، ...عامة اخباره عن اعراب ادركوا الجاهلية»؛ مهم بودنش هم این است. بعد مطلبی را نقل می کنند که خیلی جالب است. بعد هم در مورد «لا اعبد الذی فطرنی» مطلبی را از ابوعمرو نقل می کنند؛ البته ظاهرا برای آشیخ عباس باشد و ممکن است که برای کتاب‌های نقلی باشد. در موردش می فرمایند: «وهذا من ابي عمرو في غاية الدقة والنظر في المعانى اللطيفة».

در عبارت آشیخ عباس واژه «اختاره» آمده است. واژه ای که چقدر روی آن بحث کردیم؛ ابوعمرو می گوید: «فاخترت تحريك الياء».

آن چه که در مورد کلام آقای صدر می خواهم عرض کنم، این است که ابوعمرو و پدرش از حجاج فرار کردند. خب حجاج دشمن اهل سنت نبود؛ دشمن طرفداران بنی امیه نبود. خود فرار او همراه پدرش کاشف از این بود که صبغه ی شیعی در او بوده. این ها شواهدی برای حرف آقای صدر است.

شاگرد: بعضی از قیام های مقابل حجاج سنی بودند.

استاد: در مورد اشعث بحث هست. زیدیه می گویند اشعث با حسن مثنی بیعت کرد؛ زیدیه برای این که امام پنجم را زید بن علی بن الحسین قرار بدهند، می گویند امام چهارم حسن مثنی است. چون وقتی خروج کرد گفت «انّ الائمة من قریش».

شاگرد2: ابن جزری فرار همراه پدرش را در غایة النهایة هم نقل می کنند.

استاد: بله، همه جا نقل می کنند.

آشیخ عباس نقل می کنند:

«وحكي ايضا انه قال طلب الحجاج ابي»؛ حجاج پدر من را خواست. فهمید که او را می کشد. «فهرب ابي منه إلى اليمن»؛ از آن جا به طرف یمن رفت. «وكنت معه»؛ من هم همراهش بودم. در نقل دیگری دارد که می گوید «انا رجل»؛ یعنی من مکلف شده بودم. چون سال هفتاد به دنیا آمده بود. معاصر امام صادق ع بوده است. او هشتاد ساله بوده و امام شصت ساله. سن امام از او کمتر بوده و زودتر هم شهید شدند. شهادت امام ع چهل و هشت است، او پنجاه و چهار است. از هفتاد تا پنجاه و چهار، هشتاد و چهار سال می شود. عمرش طولانی بوده است.

خب می گوید ما به یمن رفتیم؛ «فبينا نحن نسير يوما في صحراء اليمن إذ لحق بنا رجل وانشد»؛ سه بیت شعر است؛ منظورم آخرین آن ها است. «ربما تجزع النفوس من الامر * له فرجة كحل العقال». ابن العلاء می گوید: «فسأله ابى ما الخبر؟ قال مات الحجاج»؛ همین کسی که این شعر را خوانده بود گفت حجاج مرد! آن ها هم که از او فرار می کردند. خوشحال شدند.

«قال ابوعمرو»؛ این نقل کنی در خیلی از کتاب ها نیست. ابوعمرو می گوید: «قد كنت اخترت في قوله تعالى (إلا من اغترف غرفة) فتح الغين»؛ الان در همین مصحف نگاه کنید؛ قرائات عشر و مجمع البیان را ببینید. ابن کثیر مکی، مدنیین و ابوعمرو بصری «غَرفةً» خوانده اند. جالب این است که در شرح حال ابوعمرو آمده که وقتی ایشان به دنیا آمد به همراه پدرش به مکه رفت و نشو و نمائش در مکه بود. بسیاری از چیزهایی که گرفت، از قاری مکی، یعنی ابن کثیر مکی گرفت. استاد مهمش ابن کثیر بود. لذا هم قرائت ابن کثیر و نافع و بصره که ابوعمرو است، «الا من اغترف غَرفة بیده» است. الان هم همین طور است؛ قرائی که قرائات سبع را می خوانند، وقتی به ابوعمرو برسد به فتح می خوانند. ابوعمرو دو راوی دارد؛ سوسی و دوری که هر دو نفر مصحف جدا دارند؛ فقط با واسطه اند. یعنی از یحیی بن مبارک یزیدی نقل می کنند. در الکنی یحیی بن مبارک را هم می آورند. در فدکیه آورده ام.

او می گوید «غرفة» خوانده بودم؛ «کنت اخترت»؛ یعنی می دانستم ابن کثیر می خواند، می دانستم دیگران در کوفه «غُرفة» می خواند اما مختار من «غَرفة» بود. اما می خواستم برای آن شاهد هم پیدا کنم. یعنی ولو نقل بود ولی چون کسانی که اهل فن بودند می خواستند قرائات را به عرب قبل از نزول وحی مستند کنند. لذا ایشان می گوید به دنبال شاهد بودم. تا دیدم این عرب شعر را «فَرجة کحل العقال»، «فسررت من ذلك ازيد من سروري بموت الحجاج»؛ واقعا کسی که به دنبال علم است این را می فهمد. من که دنبال علم نبودم نمی فهمم این ها یعنی چه؟! خب حجاج قتّال که از او فرار می کردی، مرده! اما بیشتر از آن برای «فَرجه» خوشحال می شوی؟!

حاج آقا محفوظی نقل می کردند، می فرمودند مرحوم کاشف الغطاء با این که نصف شب بود، یک دفعه اهل البیت می دیدند که آشیخ جعفر دستش را روی زانوی خود می زند و می گوید «این الملوک و ابنا الملوک». خدا رحمتش کند؛ یک مطلب علمی حل شده بود، آشیخ جعفر به قدری لذت برده بود که می گفت پادشاهان کجا هستند تا ببینند که پادشاهی لذت ندارد! بلکه وقتی مطالب علمی حل می شود لذت دارد. واقعا التذاذات عقلانی و روحی به این صورت است.

شاگرد: شاهدی برای این است که اختیار، اجتهاد نیست.

استاد: بله.

آشیخ عباس بعد می گویند: «وينقل من تقواه»؛ با این که ابوعمرو اهل شعر بود، از تقوای او نقل شده: «انه كان لما يدخل شهر رمضان لا يقرأ شعرأ ولا ينشد بيتا حتى يذهب الشهر»؛ اهل شعر بود اما در ماه مبارک شعر نمی خواند.

دفاع طبرسی از ابوعمرو در رد ادعای اجتهاد در قرائات؛ تایید ابن مجاهد در تعظیم ابوعمرو

در آخر این دو نکته را هم عرض کنم؛ دو نکته است که هر کدام در فدکیه صفحه دارد. در مجمع البیان ذیل سوره مبارکه طه آمده است؛ یکی از سنی ها، عمرو بن علاء را در قرائت تخطئه کرده است. چون مخالف مصحف قرائت کرده است. مرحوم طبرسی تمام قد از ابوعمرو بصری دفاع می کنند. دفاعی است که شاهد همین جلسه ی ما است. می گویند:

هذا غير صحيح عند أهل النظر فإن أبا عمرو و من ذهب من القراء مذهبه لا يقرأ إلا بما أخذه من الثقات من السلف و لا يظن به مع علو رتبته أن يتصرف في كتاب الله من قبل نفسه فيغيره13

این عبارت مجمع البیان در تایید حرف ابن مجاهد در مقدمه السبع است. این عبارت مجمع بود که از ابوعمرو در مقابل یک سنی دفاع می کند.

تاکید ابوعمرو بر ملاک تواتر در قرائات با رد قرائت عایشه

نکته ی دیگری که موید ابوعمرو است، حدیثی است که از عایشه نقل کرده بود که به این صورت قرائت کرده است. ابوعمرو بن علاء گفت که این را نخوانید. بعد اضافه کرد و گفت الان اگر کسی بگوید با گوش خودم این قرائت را از پیامبر خدا شنیدم، من از او قبول نمی کنم. چون قرائت باید متواتر و عامه باشد، در حالی که او یک نفر است و من از یک نفر نمی پذریم. این عنوان خیلی مهم است. یعنی مبنای ابوعمرو بن علاء این بود که اگر یک نفر بگوید فایده ندارد. با این که از عایشه بود و سند به او می رسید، گفت اگر خودش بیاید و به من بگوید از پیامبر شنیدم، من قبول نمی کنم چون یک نفر است و باید عامه قرائت کنند.

شاگرد: شاید چون آن یک نفر عایشه است.

استاد: نه، چون استدلال می کند که اگر کسی بیاید و بگوید الان شنیده ام. درست هم هست چون مبنایشان این است.

مخالفت نافع با مسلک عراقیین در بیان وجوه القرائات؛ مقابله با ابوعمرو

حالا این را به حرف نافع ضمیمه کنید که علیه ابوعمرو گفته است. معمولا هم بد تلقی می کنند.

حدثنا نصر بن علي، قال: حدثنا الأصمعي، قال: سمعت نافعا يقرأ يقص الحق [الأنعام: 57]، فقلت لنافع: إن أبا عمرو يقرأ يقض، وقال: القضاء مع الفصل، فقال: وي يا أهل العراق! تقيسون في القرآن14

از اصمعی است؛ می گوید به نافع گفتم ابوعمرو بن علاء می گوید «یقص الحق» یعنی چه؟! بلکه «یقض الحق و هو احکم الحاکمین»، خب حاکم قضاوت می کند یا قصه می گوید؟! «یقض الحق» است. قراء سبعه هر دو را دارند. می گویند نافع سر او داد زد و گفت: «وي يا أهل العراق! تقيسون في القرآن»؛ می گویید چون «احکم الحاکمین» است پس باید «یقض الحق» باشد؟! یعنی ما باید از مشایخ بشنویم. کسانی که وارد این فضا نیستند می گویند پس ابوعمرو بن علاء قیاس می کرد و از جیب خودش می گذاشت، در حالی که اصلا این چنین نیست. در کتاب جمال القراء سخاوی که شاگرد شاطبی است، همین را می آورد و می‌گوید نافع نمی خواست بگوید ابوعمرو از جیبش می گذارد، بلکه می خواست اصلا چرا این را می گویید؟! یعنی مدنیین و به تبع آن ها اهل اندلس، دوست نداشتند وجوه القرائات را بگویند. همین وجهی که ابوعمرو به دنبالش بود که «فَرجه» را پیدا کند، آن‌ها می گفتند وقتی ما شنیدیم چه کار داریم که به دنبال این ها برویم؟! اصلا این استدلال غلط است که برای اختیار بگویی «یقض الحق» مناسب است. لذا من گفتم اهل عراق وجوه القرائات را نوشته اند.


والحمد لله رب العالمین

کلید: اختیار القرائة، اختیار القرائه، وجوه القرائة، وجه القرائة، ابوعمرو بن علاء، ابن مجاهد، تواتر قرائات، تاریخ قرائات، تخطئه قرائات، رد قرائات، رسم القرائات،



1 السبعة في القراءات (ص: 45)

2 همان

3 الصافات 78

4 الصافات 113

5 القصص 8

6 السبعه في القراءات جلد : 1 صفحه : 76 نویسنده : ابن مجاهد

7 خدمات متقابل اسلام و ایران جلد : 1 صفحه : 120 نویسنده : مطهری، مرتضی

8 تأسیس الشیعه الکرام، سید حسن صدر، ص346

9 آل عمران 19

10 الغافر 14

11 زمر 3

12 الكنى والألقاب جلد : 1 صفحه : 127 نویسنده : القمي، الشيخ عباس

13 تفسير مجمع البيان - الطبرسي (7/ 23)

14 جامع البيان في القراءات السبع (1/ 146)






























جلسه بعدفهرست جلسات تفسیر--فهرست همه بحث‌هاجلسه قبل