بسم الله الرحمن الرحیم

سال ۱۴۰۵-جلسات مباحثه فقه-فقه الضمانات

جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل

فهرست جلسات مباحثه فقه الضمانات

 فقه الضمانات؛ جلسه 66 25/7/1405

بسم الله الرحمن الرحیم

رابطه بین ذمه و عهده؛ شأن و ذو الشأن

شاگرد: از جمع‌بندی فرمایش شما به این نتیجه رسیدیم که بین ذمه و عهده عموم و خصوص مطلق است. یعنی هر کجا عهده هست، ذمه هم هست. شهید صدر می‌فرمایند بین آن‌ها عموم من وجه است. موردی را ذکر می‌کنند که ذمه هست ولی عهده هست، طبق بیان حضرت عالی به چه صورت باید به این مسأله جواب داد؟ «لو فرض ان ذمة زید کانت مشغولة بشخص ثم اصبح کافرا حربیا، فهذا الکافر یسقط احترام ماله، و هو سقوط عهدته لکن ذمته تبقی ثابتة بالنسبة الی ذمة زید».

استاد: مطلب خوبی را فرمودند. ایشان در جمع‌بندی عرض من فرمودند لازمۀ عرض من این است که بین عهده وذمه، عموم و خصوص مطلق باشد. ببینید اصطلاح عموم و خصوص مطلق، بین دو مفهومی است که مصادیقی دارند که یکی از آن‌ها اضیق از دیگری است. در مطلق، هر فردی از خاص محقق می‌شود که فردی از عام هم هست. ولی برعکس نیست. مطلق می‌تواند فردی داشته باشد که خاص، آن فرد را نداشته باشد. روی این حساب اگر عهده عام مطلق باشد، یعنی «کل ذمةٍ عهدة». چون ذمه خاص است. اما چون عهده عام است، پس «لیس بعض ما هو عهدةٌ ذمة».

شاگرد2: از فرمایش حضرت عالی برداشت کردیم که مساوق هستند.

استاد: من طور دیگری را عرض کردم. به جدول مثال زدم. ببینید عام و خاص مطلق، بین دو عامی است که افرادی دارند. یکی از آن‌ها در هر دو فرد شریک است و یکی هم افرادی دارد که دیگری ندارد. آنی که من عرض کردم اساساً عام و خاص مطلق نیست. تخصصا از بحث عام و خاص مطلق بیرون است. اگر بخواهم مثال بزنم به بدن مثال می‌زنم. بدن یک مجموعه‌ای از اعضاء و شئونات است که بخشی از آن قلب است. بخشی از آن پا و دست است. لذا نمی‌توان گفت بین بدن و پا عام و خاص مطلق است، چون در اینجا جزء و کل است. عام و خاص مطلق در کلی و فرد است، ولی در شأن و ذو الشأن به یک معنا جزء و کل است. آن چه که مقصود من بود، این بود. لذا اگر به آن صورت معنا کنیم حق با ایشان است که فرمودند بین آن‌ها عام و خاص من وجه است. ولی آن چه که من عرض کردم مثل بدن است. اگر بدنی را فرض بگیریم که عقلاء در عرف خودشان اسم آن را العهده می‌گذارند، یکی از مؤلفه‌ها و اعضای این پیکره ذمه است. معنایش این نیست که هر کجا بدن بود، دست هم باشد. می‌تواند دست قطع شود ولی بدن باشد. لذا با عام و خاص مطلق تفاوت می‌کند. نکته ی خوبی را اشاره کردید تا مقصود من معلوم باشد. ادامه ی آن را هم عرض می‌کنم.

تاملی در عبارت شهید صدر

دو نفر از آقایان هم فرمایشات خوبی داشتند. اصل بحث ما این بود: ضامن می‌تواند مفلس باشد یا نه؟ سید فرمودند مانعی ندارد. اموال قبلی ضامن مفلس به ذمه ی قبلی مشغول است، خب ذمه ی الآن او که مورد حکم فلس قرار نگرفته، چون نفسش است. همان‌طور که می‌تواند اجیر شود و قرض کند و یک ذمه ی جدیدی برای خودش ایجاد کند، می‌تواند ضامن شود. پس ضامن می‌تواند مفلس باشد، چون تصرف در نفس خودش است، نه در مالش. محجور در تصرف در اموالش است، نه در نفس خودش. این استدلالی است که سید فرمودند و مرحوم حکیم هم استدلال کردند.

من ذیل فرمایش ایشان سؤالی را مطرح کردم، از آن جا ذیل فرمایش مرحوم صدر در محاضرات تاسیسیه رفتم. از دو مقاله خواندم. یکی برای هزار و سیصد و هشتاد و هفت است، یکی برای هزار و سیصد و نود است. با فاصلۀ سه سال هستند. اول شبکة الملکیات را توضیح دادند، سه سال بعد بحث حواله را مطرح کردند. من داشتم از فرمایشات ایشان استفاده می‌کردم که چطور ذمه تصرف در نفس است و مطلق العنان است و ضامن می‌تواند مفلس باشد.

آن چه که از عبارت ایشان خواندیم، به بحث تفاوت ذمه و عهده رسیدیم. انصافا طبق فرمایش این بزرگوار، «من الطف التمییزات التی وجدتها فی الفقه الجعفری» است. یعنی این مسائل از لطیف ترین مسائل است. تا اینجا رسیدیم:


نعم ، يمكن للقانون النافذ أن يجعل أشياء في هذه الذمّة رغماً عن صاحبها ، فيجعله مشغول الذمّة إذا أتلف مال الغير ، ويقول له : « إذا أتلفت مال غيرك تشتغل ذمّتك » ، أو يجعله مشغول الذمّة تجاه زوجته مثلًا ، وهكذا . . أمّا مع قطع النظر عن القانون النافذ ، يكون الإنسان نفسه هو المسلّط على هذه الذمّة وأولى من غيره بها 1

«نعم ، يمكن للقانون النافذ أن يجعل أشياء في هذه الذمّة رغماً عن صاحبها ، فيجعله مشغول الذمّة إذا أتلف مال الغير ويقول له: إذا أتلفت مال غيرك تشتغل ذمّتك»؛ بله تو ذمه داری و اولی به تصرف هستی، ولی حالا که مال دیگری را اتلاف کردی، ذمه ات مشغول می‌شود. «أمّا مع قطع النظر عن القانون النافذ ، يكون الإنسان نفسه هو المسلّط على هذه الذمّة وأولى من غيره بها».

نسبت به مطالب جلسه قبل، یکی از اعزه ارسالی داشتند و فرمودند مطالب شما را مرحوم صدر به نحوی بیان کرده است. عباراتی را که ایشان آورده‌اند، ناظر به مطالبی است که به فرمایش ایشان وارد نیست. البته من نخواستم ایراد بگیرم. فقط می‌خواهم بحث کنیم و مطلب واضح‌تر شود. رفت‌وبرگشت در فرمایشات ایشان شود. و الا خیلی کوچکتر از این هستم که بخواهم چیزی عرض کنم. ولی این عبارات را ایشان از مقاله حواله صفحه دویست و پنجاه و شش آورده‌اند. بین این دو مقاله سه سال فاصله بوده است. آن یک نحو جمع‌بندی و اشاره به مطالب است، در آن مقاله مطالبی که در اینجا داشتم را رد نکرده‌اند. لذا جمع‌بندی آن جا خوب است. فرمودند: «این بیان نشان می‌دهد که ایشان قائل است عقلاء از اول ذمه را در نظر داشتند». چون در صفحه دویست و پنجاه و شش که خلاصه و جمع‌بندی مقالۀ سه سال پیش است، فرموده‌اند:

إنّ‌ العقلاء اتّفق لهم في كثير من الأحيان أن كانوا في مقام التمليك والتملّك من دون أن تتيسّر لهم أعيان خارجيّة يصبّون عليها التمليك أو التملّك، كما في المعاوضات التي لا يتيسّر لكلا الطرفين أو لأحدهما مالٌ‌ خارجي يوقع عليه العقد، وكما في باب التحميلات القانونيّة، من قبيل الحكم على من أتلف مال غيره بأ نّه يجب عليه إيفاء مثله له مع عدم وجود المثل عنده؛ ففي مثل هذه الموارد - التي احتاج فيها العقلاء إلى جعل تمليكات على الأموال من دون أن تتيسّر لهم أموال وأعيان خارجيّة - اخترع وعاء سمّي ب‍ (الذمّة)، وفرض فيه وجود أموال هي في الحقيقة مفهومات خارجيّة معتبرة بالمعنى الحرفي لا بالمعنى الاسمي؛ بمعنى أنّ‌ نسبة المال الموجود في الذمّة إلى المال الموجود خارجاً نسبة المعنى الحرفي إلى الاسمي في كون الأوّل رمزاً ومعنىً‌ آليّاً دون الثاني، الذي هو معنى استقلالي.2

پس وقتی می‌خواهند ذمه را بیان کنند، هر دو را کنار هم می‌آورند. به فرمایش ایشان «این بیان نشان می‌دهد که قائل است عقلاء از اول ذمه را در نظر داشتند». خب از اول در نظر داشتن که مشکلی نیست. در فرمایش ایشان مشکلی نیست. صحبت ما سر «نعم»ای است که ایشان فرموده بودند. چون در مقام سه سال قبل داشتند طولیت و شبکه را درست می‌کردند لذا اولی که خواستند این شبکه را سامان بدهند و تحلیل کنند، از ذمه قانونی شروع نکردند. آن را با «نعم» درست کردند. سؤال این بود. لذا در اینجا درست است و کنار هم می‌آورند و از اول توجه به ذمه دارند. اگر منظور از «نعم» در آن جا همین است، هیچ حرفی نیست. صحبت سر این است که آیا ایشان مخالف این هستند یا نه؟ من سه-چهار مطلب گفتم. یکی را گفتم که مطمئن هستم که ایشان موافق هستند. یکی را با تردید عرض کردم؛ یعنی آیا واقعاً ایشان روی «نعم» پا فشاری می‌کنند یا نه. ایشان می‌گویند در مقاله سه سال بعد روی آن «نعم» پا فشاری نکردند. بنابراین اگر ایشان «نعم» را قبول دارند، سؤال یک جور مطرح می‌شود، اگر هم مطلب جمع‌بندی باشد، مطلب درستی است.

رمز در کلمات شهید صدر؛ ترفندی ذهنی برای اشاره

اما معنای رمزی به چه معنا است؟ فرموده بودند این وجود رمزی است. یکی دیگر از آقایان ذیل صفحه «العهده، الذمه» نکته ی خوبی را تذکر داده‌اند. در سائر کلمات مرحوم صدر تفحص کرده‌اند که ایشان کلمه «رمز» را در کجا آورده‌اند. فرموده‌اند: «شهید صدر در بحث حقیقت علم اجمالی از تعبیر "رمز" استفاده کرده‌اند…». درس مرحوم آقای صدر سه تقریر دارد. دو تا «بحوثٌ» است که یک بحوث مفصل است و یک بحوث شش جلدی مرحوم آقای هاشمی است. یکی هم مباحث الاصول است که با اصول حاج آقای بهجت هم نام است. در نرم‌افزار دو مباحث الاصول می‌آید. البته ایشان به جلد دوم آدرس داده‌اند، شاید جلد چهارم باشد.

ایشان قشنگ توضیح می‌دهند. من فقط به آن قسمت اشاره می‌کنم. ایشان می‌گویند خدای متعال ذهن انسان را طوری آفریده که عجائبی در آن هست. ترفندها در آن هست. در بحث اشاره ترفندها را عرض کردم. یکی را ایشان می‌فرمایند؛ جامع عنوانی احدهما را توضیح می‌دهند. می‌گویند این مفهوما احدهما این جور نیست که ذهن یک موجود خارجی را تقشیر کند و یک وصف و پوسته ای را از آن بردارد و تجرید کند، خواه جامع مقولی و خواه جامع نفس الامری از باب خارج محمول باشد. همه آن‌ها یک نحو خارجیت و نفس الامریت دارد. ایشان می‌گویند گاهی فقط جامعی است که ذهن ما درست کرده است. فقط مال ذهن است. خدا این‌طور آفریده است. ترفندی به آن داده است. ایشان به این رمز می‌گویند. برای رمز کاربردهای مختلفی هست. رمزی که ایشان به کار می‌برند، نوعی از نشانه است. شاید نزدیک ترین چیز به مقصود ایشان کلمه سمبل و نماد است. ذهن یک نماد درست می‌کند که اصلاً نمی‌خواهد جامع دارای معنا باشد. در آخر کار هم می‌گویند بهترین مثالی که برای ترفند ذهنی رمز، مشترک لفظی است. مشترک معنوی یک لفظ، رمز و نشانه برای یک معنا است که آن معنا دو فرد دارد. اما در مشترک لفظی ما دقیقاً دو معنا داریم که هیچ جامع و اشتراکی بین آن دو در نظر گرفته نشده ولی یک لفظ، برای هر دو رمز است. این رمز یعنی بین این دو معنا هیچ اشتراکی نیست. ذهن ما یک نشانه آورده و به وسیله یک نشانه به هر دو اشاره می‌کند. لذا درجایی‌که استعمال لفظ مشترک جایز باشد، شما می‌توانید با یک لفظ هر دو معنا را قصد کنید.

شاگرد: مقصود ایشان وقتی است که یک نفر مشترک لفظی را وضع کرده باشد.

استاد: عبارتشان این است: «وإذا أردنا أن نشبّهه بشيء في باب اللغة شبّهناه بالمشترك اللفظي الذي هو رمز لكلّ واحد من المعاني بتمامه، لا لخصوص الجزء الجامع بينها»؛ اگر مشترک معنوی باشد که دیگر لفظی نیست. «فهذه الرموز تجعل من قبل الذهن البشريّ من قبيل جعل الألفاظ رمزاً إلى المعاني، إلّاأنّها ليست بصناعة اللغة»؛ نشانه ی آن از سنخ لفظ نیست تا بگوییم مشترک لفظی است، بلکه از سنخ وجودات ذهنی است. ولی وجودات ذهنی ای که به‌هیچ‌وجه منتزع از خارج نیست. یک سنبل است تا آن‌ها را نشان بدهد.

شاگرد: مشترک لفظی در طول لغت جمع می‌شود. مثلاً قبیله‌ای که یک بار عین را برای چشم گذاشته… .

استاد: نه، مشترک لفظی ارتجالی هم داریم. مانعی ندارد. عده‌ای مخالف مشترک لفظی بودند. مرحوم آقای مصطفوی این‌طور بودند. در آن جا مفصل راجع به حِکمی که عقلاء برای مشترک لفظی دارند، صحبت کردم. چرا باید مشترک لفظی لغو باشد و نداشته باشیم؟! حتی بنابر ارتباط و تناسب بین لفظ و معنا باز مشترک لفظی خیلی خوب حکیمانه و قابل دفاع بود. لذا در مشترک لفظی می‌گوییم ارتجالا هم می‌تواند حکیمانه باشد. چون اغراضی دارد که جا تعیین می‌کند. مثلاً شما می‌خواهید در یک فضایی باشد که بتوانید با یک لفظ برای دو بستر، دو مفاد و پیام جدا ارسال کنید. لذا یک واژه را به دو بستر می‌فرستید، یک در یک بستر از لفظ کتاب، فرس می‌فهمند و بستر دیگری از لفظ کتاب، فرش می‌فهمند. مثال‌های استعمال لفظ در اکثر از یک معنا را عرض کردم. مثلاً آقایی می‌آمد و می‌گفت بکش؛ یا شیر را ببند و … . مثال‌هایی بود که برای استعمال بود. همان اغراضی که برای حکیم در استعمال پیش می‌آید، برای حکماء در وضع هم پیش می‌آید. یعنی می‌بیند که الآن جایش است. مخصوصاً الآن در زمان ما که ارسال های انبوه و پیامک ها و پست های انبوهی ارسال می‌کنند، کسانی که زرنگ باشند کارآیی بسیار بالایی دارد. یعنی یک چیزی را قرار می‌دهند… . به نشانه محض، Sign می‌گویند، در مقابل کد و سیمبل. ساین اعم از کد و سیمبل است. آقای صدر هم که در اینجا رمز می‌فرمایند به گمانم نزدیک سیمبول است، نه نشانه.

شاگرد: در باب وضع، لفظ رمز برای معنا است. اشتراک لفظی هم یک حالت خاصی است که در یک جا می‌خواهد حقیقتش عوض شود.

استاد: اصل این بحث که وضع، رمز برای معنا است، مقصود ایشان نیست. ایشان می‌خواهند کاری کنند که اصلاً معنا در کار نیاید، بلکه یک لفظ به فرد بخورد به تمام خصوصیات فردی بما انه الفرد که صاحب خصوصیات متفرده است. لذا ایشان به مشترک لفظی مثال زدند. چون مشترک لفظی، یک لفظ است اما سراغ این معنا بتمامه و مستقلا می‌رود، بدون هیچ چهت اشتراکی با معنای دیگر. ایشان هم در اینجا می‌گویند ذهن یک رمز درست می‌کند و این رمز سراغ وجود خارجی فردی می‌رود. چند مثال دیگر هم زده‌اند که نمیتواند خارج را بیاورد. در مباحث الاصول هست.

اعتبار عقلائی ذمه متناسب با اعتبار مالی شخص

بنابراین ایشان که می‌فرمایند ذمه، رمز است، در صفحه دویست و پنجاه و شش توضیح می‌دهند و می‌فرمایند: « فرض فيه وجود أموال هي في الحقيقة مفهومات خارجيّة معتبرة بالمعنى الحرفي»؛ کلمه خارجی را بعداً توضیح می‌دهند. البته اگر با نسخه اصلی مطابقه شود خوب است؛ یعنی ببینیم کلمه خارجیه در اینجا درست تایپ شده یا نه. ما فعلاً با همین کلمه معنا می‌کنیم؛ یعنی مفهوماتی است که صرف انیاب اغوال نیست، بلکه خارجیت دارد. خارجیتی که هست مورد نظر فرمایش ایشان است.

من هم گفتم افراد وهمیه در ذهن اصلاً مالیت ندارد، مطلب مهمی که روی آن تأکید داشتم این است: مالیت آن چه که در ذمه است، به این است که شما آن را به ظرف وجودی خودش وصل کنید، نه وجود الآن. وجود در همان ظرفی که می‌خواهد وفاء کند. ممکن نیست که به‌عنوان کلی وفاء کند؛ ممکن نیست به‌عنوان یک فرد وهمی وفاء کند، چون فرد وهمی مالیت ندارد. وقتی وفاء است و عقلاء برایش مالیت قائل هستند و حساب برایش باز می‌کنند که این فرد فی الذمه را به وجودش خودش -نه به یک کلی موهوم- آن وقتی که می‌خواهد در ظرف خودش موجود شود. ولو قبل از ظرف وفاء وجودش ساری است. کلی است به این معنا که در همه افراد ساری است ولی ما عاشق کلی نبودیم، کلی را صرفاً مصحح قرار دادیم تا آن فرد بیاید. در وقت اداء باید فرد را بیاورد. در وقت وفاء فرق می‌کند.

روی این حساب آن چیزی که می‌خواهم عرض کنم این است:

ما مشکلی نداریم عهده را حکم تکلیفی بگیریم؛ لا مضایقة فی الاصطلاح، لا مشاحة فی الاصطلاح. اما با ارتکازی که از عهده داریم، آیا عهده حکم تکلیفی محض است؟! یا این‌که ریختش ریخت ذمه است؟ خود ایشان چند بار تعبیر کرده‌اند که عهده هم وعاء است. یک وعائی برای مسئولیت است. کلمه وعاء، کلمه مسئولیت به‌معنای مصدری، دقیقاً و بالمطابقة بکن و نکن تکلیفی می‌شود؟! یا این‌که بکن و نکن لازمۀ آن است؟ چون علی عهدته است، پس این کار را انجام بده! یعنی همانی که خودشان برای ذمه تقریر کردند، برای عهده هم هست. پس تفاوت چه می‌شود؟ تفاوت این است که وقتی عهده برای یک شخصی نزد عقلاء شکل می‌گیرد، یکی از چیزهایی که این عهده را سر و سامان می‌دهد ذمه است. یعنی عقلاء یک وعائی درست کرده‌اند که اسمش عهده است، یکی از چیزهایی که در اندرون این عهده به‌عنوان مؤلفه ی آن است که وعاء دیگری است، ذمه است.

روی این حساب وقتی عقلاء وعائی را در نظر می‌گیرند و اسم آن را ذمه می‌گذارند، همین جور یک وعاء باز در وسط آسمان و زمین نیست، بلکه نگاه می‌کنند که چه لباسی باید برای این شخص با خصوصیات بدوزند؟ ذمه لباس و وعائی است که عقلاء به اندازه امکانات ذو الذمه برایش در نظر می‌گیرند. عقلاء وقتی می‌خواهند برای طفل لباس بدوزند، یک شلوار دو متری نمی دوزند. برای طفل شلوار و مناسب خودش می‌دوزند، برای یک آدم دو متری هم شلوار و لباس مناسب قد خودش می‌دوزند. این کار عقلاء است. ذمه، یک مؤلفه حقوقی است که در نظام عهده شکل می‌گیرد، قابل انعطاف است. نسبت به چیزهایی که در عهده در نظر گرفته شده و نسبت به مؤلفه‌های موجود، عقلاء می‌گویند ذمه ی او. این ذمه همه جا بی‌سر و در نیست. به گمانم اگر تأمل کنید، می‌گویید فلانی نزد بانک اعتبار دارد، یعنی چیزهایی از این شخص می‌دانند که نزد بانک ذمه ی او قوۀ بیشتری دارد. لذا آن آقایی که از فروش خانۀ خانمش پول هنگفتی به دست آورد، اگر همین‌طور به بازار می‌رفت و می‌گفت یک خانۀ عظیمی می‌خواهم در ذمه ام بخرم، چه کسی حاضر بود به او بدهد؟! یعنی عقلاء پول را که در دست شخص می‌بینند، در پول توانایی ابراز ذمه می‌بینند. اگر نظرتان باشد بحث‌هایی راجع به پول داشتیم. آن جا عرض کردم در بیع الاثمان ثمن مقابل مثمن است، خصوصیت ثمن چیست؟ مثل کتاب عین است یا ذمه است؟ ذمه نیست چون اسکناس در خارج موجود است، اگر عین است پس چرا عرف برای شخص اسکناس‌ها حساب باز نمی‌کنند؟! اگر کسی هزار تومان به کسی داد، بعد دو پانصد تومانی به او برگرداند، نمی‌گوید ندادی. چون عینیت به آن معنایی که کالا دارد را ندارد. ولذا بحث ما این شد که ریخت پول و ثمن، یک چیزی است که واسطه بین عین و ذمه است. الآن در اقتصاد می‌گویند پول هم یک کالا است ولی بلاریب کالایی ممتاز است ولذا وقتی می‌خواهند بازارها را بگویند می‌گویند بازار معاملات ارزی. یعنی از ارز یک چیزی می‌فهمند که در سائر کالاها نیست. آن خیلی اهمیت دارد. سیزده-چهارده مشخصه برای پول در آن مباحثه عرض کردم. یکی از آن‌ها همین بود. یعنی یک چیزی واسطه بین ذمه و عین است.

الآن آقایی که خانه را می‌فروشد، پول خانمش به دستش می‌آید، وقتی طرف می‌بیند که این پول را دارد، می‌گوید الآن او با این پول خارجی ذمه ی چاقی دارد. یعنی تا من خانه را به او بدهم، این را می‌دهد. معامله به ذمه شد اما با وجود این پول در دستش قدرت ابراء ذمه اش را دارد.

شاگرد: یعنی اول موجودی حسابش را بررسی می‌کنند و بعد خانه را به او می‌‌فروشند؟

استاد: اگر بالا باشد، بله. ما در عرف عقلاء یک ذمه متعارف داریم. یعنی نوعاً هر کسی می‌داند که این اندازه پول دارد. می‌رود ظرف ماست می‌گیرد. اما به محض این‌که مورد کالا بالا برود و مهم شود، یا مواردی‌که چک ها برگردد یا غلبه ی عدم پرداخت یا عدم توانایی شود؛ الآن خیلی از ذمه ها پایین می‌آید ولی در صد چکی که می‌دهند نود و پنج مورد برگشت بخورد، دیگر کسی حاضر نیست بگوید چک بدهد. ولو مقدارش هم آن‌طور بالا نباشد. می‌خواهم عرض کنم اعتناء عقلاء به ذمه که می‌گویند تو به ذمه معامله کن، یعنی من یک وجودی را در ذمه ی تو فرض می‌گیرم که اشاره به وجودی است که بعداً می‌خواهی اداء کنی. چون باید بتواند اداء کند. ولذا در بعضی از مهریه ها شبهه است. قدیم معروف بوده و مهریه هایی می‌کردند که داماد نتواند بدهد، بنابراین تا آخر عمرش نمی‌توانست او را طلاق دهد و گرفتار این زوجه بود. مثلاً می‌گفتند یک گونی بال مگس مهریه این خانم است. خب این شوهر چه زمانی می‌تواند اورا طلاق بدهد؟! هیچ وقت. آیا این مهریه واقعاً مالیت دارد؟! یعنی شرائط مدیون و زوج مناسب آن است؟ شما می‌خواهید چیزی را در ذمه او فرض بگیرید که وهمی است. بلکه باید چیزی را فرض بگیرید که عقلاء می‌گویند بعداً در وقت وفاء باید وجودش را بدهد. وقتی وجودی است که تحت قدرت او نیست، ما فی الذمه نیست و مالیت در ذمه ندارد.

شاگرد: مشکل از ذمه است یا مشکل از مالیت آن است؟

استاد: من در مناقشه در مثال مشکلی ندارم.

شاگرد2: این شخص تمکن از عهده ندارد، نه تمکن از ذمه.

عهده مجموعه‌ای از مولفات حقوقی؛ تطبیق بر شخص غاصب عین؛ ضمان مالیت عین

استاد: کلمه عهده و کاربردهای آن از قدیم در فقه خیلی زیاد بوده. اما میز دقیق آن حاصل نشده بود. از زمان مرحوم شیخ الطائفه و دیگران در کاربردهای متفاوت می‌گویند ضمان العهده، یا ضمان العین، ضمان الاعیان. سید در مستمسک می‌فرمایند:

اختلفوا في جواز ضمان الأعيان المضمونة ـ كالغصب والمقبوض بالعقد الفاسد ، ونحوهما ـ على قولين ذهب الى كل منهما جماعة. والأقوى الجواز، سواء كان المراد ضمانها بمعنى التزام ردها عينا ومثلها أو قيمتها على فرض التلف. أو كان المراد ضمانها بمعنى التزام مثلها أو قيمتها إذا تلفت3

مرحوم سید در این دو مسأله هنگامه کرده‌اند. حرف‌ها و مطالب را می‌آورند. مختار خودشان یک مختار خیلی وسیعی است. عروه ای که سی-چهل حاشیه دارد، گمان نکردم کسی با سید مخالفت نکرده باشد. تنها کسی که ذهنش موافق سید بوده و خوب جلو رفته، مرحوم آسید عبدالاعلی سبزواری هستند. ایشان در مقابل سی-چهل حاشیه‌ای که در مقام مناقشه هستند، درآمده است.

سید می‌فرمایند غاصب کتاب را برداشته و عین کتاب در دستش هست. وقتی عین کتاب در دستش هست، واجب است آن را برگرداند. اینجا می‌گویید «علی عهدته». ببینید ذمه شبیه ماهیت است. ما یک ماهیتی داریم که به‌خاطر شئونات مختلفش خیلی از چیزها می‌تواند در موردش مطرح شود. مثلاً می‌گویید ماهیت یک هویتی من حیث هی دارد که لاموجودة ولامعدومة، لا ذهنیة و لاخارجیة، لاکلیة ولا جزئیة. بعد می‌گویید «الماهیه اذا افتقد فی العین فهی ماهیة معدومه، اذا وجد فی العین فی ماهیة موجودة، اذا وجد فی العین الخارجی فهو ماهیة خارجیة، اذا وجد فی الذهن فی ماهیة ذهنیة». وقتی عهد و تعهد و عهده می‌گوییم یعنی یکی از مؤلفه‌های آن ذمه است. وقتی عین کتاب در دست غاصب است، عهده در اینجا آمده ولی الآن چیزی که باید مورد ضمان باشد، چون عینش موجود است، عین در وعاء ذهن نمی‌رود. مثل این‌که ماهیت ذهنی به خارج نمی‌رود. ماهیتی که در ظرف عدم است به وعاء وجود نمی‌آید. همان جا امکان ذمه داریم ولی فعال نیست چون عین خارجی موجود است. لذا چون ذمه مؤلفه ای است که فعال نیست و جایش کلی است، می‌گوییم علی عهدته. اصل عهده را می‌آوریم.

حالا همین‌جا ببینید چطور ذمه آتش زیرخاکستر است؛ همین عینی که علی عهدته است اگر تلف شد، صارت الی ذمته. یعنی از عهدۀ او در رفت؟! نه. بلکه چون دیگر عین نیست، به وعاء کلیه می‌رود ولی بر عهدۀ او است که فردی از کلی را بدهد. این در عهده باقی ماند. خود ایشان هم می‌گویند. می‌گویند بعد از این‌که دین به ذمه رفت، یک عهده دوباره فعال می‌شود. بلکه عهده فعل نشد، و عهده از اول بود.

شاگرد: پس رابطه عهده و ذمه، جزء و کل نیست.

استاد: علی ای حال من می‌گویم عهده یک عنصر حقوقی نیست. یک مجموعه‌ای از مؤلفه‌های حقوقی است که عقلاء در نظر می‌گیرند و اسم آن را عهده می‌گذارند. یکی از آن‌ها تکلیف است و یکی ذمه است. به محض این‌که غاصب کتاب را برداشت شما می‌گویید عین در عهدۀ او است. ولی با این توضیحی که من می‌دهم این‌طور نیست. الآن عین در عهدۀ او نیست، به محض این‌که غاصب آن را برداشت، ضمان مالیت عین را دارد. تا عین تحت سلطۀ او آمد، ضمان عین نیست. بلکه ضامن مالیت عین است. بین این دو نباید مسامحه کنیم. تا عین در دست غاصب است، بگوییم غاصب ضامن عین است، نه همان لحظه هم غاصب ضمان مالیت عین است. شاهدش چیست؟ به محض این‌که تلف می‌شود باز ضامن باقی می‌ماند. عهده ش باقی است و می‌گوییم به ذمه رفت.

بنابراین عهده دو شأن دارد. اصل ضمان به مالیت عین است. یکی خود بدنه ی عین است که در خارج موجود است و باید آن را پس بدهد، یکی هم آن وعاء ذمه ی او است که اگر عین از بین رفت، به ذمه می‌آید.

شاگرد: در فرض تلف است که ذمه … .

مثال مرگ قاتل عمد و فوت محل قصاص

استاد: ذمه فعال می‌شود. ولی در آن جا ذمه هم هست. نه این‌که نباشد. چون عهده مجموعه‌ای از مؤلفه‌های حقوقی است که مصحح آن ذمه است. اگر نباشد نمی‌شود. غاصب به محض این‌که عین را تحت سلطه خودش آورد ضمان مالیت عین است. مالیت هم بودن ذمه شکل نمی‌گیرد. ولذا شما می‌گویید اگر عین کتاب هست باید آن را پس بدهد. خیالت نرسد که اگر عین رفت، ضمان هم می‌رود. نظیرش را بارها عرض کرده‌ام. خیلی عجیب است. مشهور در قصاص شخصی که عمداً دیگری را کشته می‌گویند اگر او در زندان مرد…. اگر فرار کند خب. ولی فرار نکرد و در زندان است، تا این‌که ببینیم چه کار می‌کند او مرد، مشهور می‌گویند وقتی مورد محل قصاص فوت شده است. از ورثه ی قاتل عمد دیه بگیریم و به اندازه ورثه ی مقتول بدهیم؟ می‌گویند نه! خب همین‌جا اگر قاتل خطأی بود، تا دیه پرداخت شود در زندان بود و در آن جا مرد، می‌گفتیم باید دیه را از ورثه ی او بگیریم. خب چطور در قاتل عمد هیچی نمی‌گیرید؟! اینجا مفصل عرض کردم که این به‌خاطر مسامحه است که نمی‌توان با مشهور معیت کرد. چون وقتی عمداً کسی دیگری را می‌کشد، ضمان الجنایه آمده و تمام شد. قصاص از طرق استیفای آن حق الجنایه است. نه این‌که قصاص عین خود آن حق باشد. اما مشهور می‌گوید قصاص حق بود و با مردنش محل این حق فوت شده است، از کجا به ورثه ی قاتل بگویند دیه او را بدهید؟! اما اگر بگوییم خود قتل عمد مثل قتل خطأی است، وقتی قاتل عمد است باید دیه را از ورثه‌ی او بدهند، چون شما می‌توانید در همان شخص قاتل بر دیه مصالحه کنید. همان جا نص داریم که از امام سؤال می‌کند کسی را کشته و فرار کرده و بعد مرده است، حضرت فرمودند دیه او را از ورثه می‌گیرند. ولی مشهور میگویند اینجا جایی است که از قصاص فرار کرده، لذا با مردن در زندان فرق می‌کند. فرض ما هم جایی است که در زندان بود و خودش مرد. با این‌که این نص ارشاد به همان مطلب است؛ آن نص می‌گوید وقتی قاتل عمد کشت، حق الجنایه به گردن او آمده و این حق الجنایه باید تسویه شود. اگر خودش زنده است، به اختیار خودش می‌خواهد قصاص شود. ولی اگر فوت شد، یک نوعی از استیفاء فوت شده، نه این‌که آن حق فوت شده باشد. لذا روی این مبنا که نص هم موید آن است، می‌گوییم خلاف مشهور درست است. یعنی اگر قاتل عمد در زندان مرد، ذمه ی او مشغول به دیه می‌شود و از او گرفته می‌شود.


والحمد لله رب العالمین


کلید: ماهیت پول، ذمه، عهده، عهدة، ذمة، اعتبار ذمة، اعتبار ذمه، حق جنایت، دیه قتل عمد، مهریه،


1 محاضرات تأسيسية ( تراث الشهيد الصدر ج 21 )، السيد محمد باقر الصدر، ص ٢٢١

2 همان 256

3 مستمسك العروة الوثقى جلد : 13 صفحه : 343 نویسنده : الحكيم، السيد محسن



















جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل