بسم الله الرحمن الرحیم
استعاره مفهومي
زبانشناسی-زبان-الفبا-خط
علوم الادب--صرف و نحو و معانی وبیان و بدیع و تجوید و عروض و
زبانشناسی ساختگرا-لسانیات بنیویة-Structural linguistics
زبانشناسی نقشگرا-لسانیات وظیفیة-Functional linguistics
زبانشناسی صورتگرا-لسانیات شکلیة-Formal linguistics
زبانشناسی شناختي-لسانیات معرفية-cognitive linguistics
استعاره
شرح حال يوسف بن أبي بكر بن محمد بن علي السكاكي الخوارزمي(555 - 626 هـ = 1160 - 1229 م)
History
The groundwork for cognitive linguistics began in the 1970s as linguists[25] developed meaning-centered approaches to language, pushing back against Chomsky's syntax-focused generative grammar. During this time, functional linguistics developed in parallel with comparable aims to cognitive linguistics. Researchers in language acquisition, influenced by Piaget, further contributed a functional/cognitive approach to language learning which influenced cognitive linguistics.
تاریخچه: پایههای زبانشناسی شناختی در دهه ۱۹۷۰ شکل گرفت؛ زمانی که زبانشناسان[25] رویکردهای معنا-محور را در مطالعه زبان توسعه دادند و در برابر «دستور زایشی» چامسکی — که بر نحو (ساختار جمله) متمرکز بود — ایستادند. در همین دوران، «زبانشناسی نقشگرا» نیز با اهدافی همسو با زبانشناسی شناختی پدید آمد. همچنین، پژوهشگران حوزه فراگیری زبان که از آرای پیاژه تأثیر پذیرفته بودند، رویکردی نقشگرا/شناختی را به یادگیری زبان افزودند که این امر نیز بر شکلگیری زبانشناسی شناختی تأثیرگذار بود.
In cognitive linguistics, conceptual metaphor, or cognitive metaphor, is the understanding of one idea, or conceptual domain, in terms of another. An example of this is the understanding of quantity in terms of directionality (e.g. "the price of peace is rising") or the understanding of time in terms of money (e.g. "I spent time at work today").
در زبانشناسی شناختی، «استعاره مفهومی» یا «استعاره شناختی» عبارت است از درک یک ایده یا حوزه مفهومی بر حسب حوزهای دیگر. نمونهای از این پدیده، درک مفهوم «کمیت» بر اساس مفهوم «جهتمندی» (برای مثال: «قیمت صلح رو به افزایش است») یا درک مفهوم «زمان» بر اساس مفهوم «پول» (برای مثال: «امروز در محل کار وقت صرف کردم») است.
Parts of a metaphor
The Philosophy of Rhetoric (1936) by rhetorician I. A. Richards describes a metaphor as having two parts: the tenor and the vehicle. The tenor is the subject to which attributes are ascribed. The vehicle is the object whose attributes are borrowed. In the previous example, "the world" is compared to a stage, describing it with the attributes of "the stage"; "the world" is the tenor, and "a stage" is the vehicle; "men and women" is the secondary tenor, and "players" is the secondary vehicle.[citation needed]
Other writers[which?] employ the general terms ground and figure to denote the tenor and the vehicle. Cognitive linguistics uses the terms target and source, respectively.[17]
بخشهایی از یک استعاره
فلسفه بلاغت (1936) نوشتهی آی. ای. ریچاردز، متخصص بلاغت، استعاره را دارای دو بخش توصیف میکند: عامل و حامل. عامل، فاعلی است که ویژگیها به آن نسبت داده میشوند. عامل، مفعولی است که ویژگیهای آن قرض گرفته شده است. در مثال قبلی، «جهان» با یک صحنه مقایسه میشود و آن را با ویژگیهای «صحنه» توصیف میکند؛ «جهان» عامل و «یک صحنه» عامل است؛ «مردان و زنان» عامل ثانویه و «بازیکنان» عامل ثانویه هستند.[نیازمند منبع]
نویسندگان دیگر [کدام؟] از اصطلاحات کلی «زمینه» و «شکل» برای نشان دادن عامل و حامل استفاده میکنند. زبانشناسی شناختی به ترتیب از اصطلاحات «هدف» و «منبع» استفاده میکند.[17]
استعاره و کنایه-مجاز مرسل--Metaphor and metonymy---
متا یعنی ورا یا بعد-- و متو یعنی دیگر -متونیم یعنی نام دیگر
(metaphérō, “to transfer, apply”), from μετά (metá, “with, across, after”) + φέρω (phérō, “to bear, carry”).
The term "metaphor" can characterise basic or general aspects of experience and cognition:
A cognitive metaphor is the association of object to an experience outside the object's environment.
A conceptual metaphor is an underlying association that is systematic in both language and thought.
A root metaphor is the underlying worldview that shapes an individual's understanding of a situation.
A nonlinguistic metaphor is an association between two nonlinguistic realms of experience.
A visual metaphor uses an image to create the link between different ideas.
اصطلاح «استعاره» میتواند جنبههای بنیادین یا کلیِ تجربه و شناخت را توصیف کند:
استعارهی شناختی، پیوند دادن یک شیء به تجربهای است که خارج از محیطِ آن شیء قرار دارد.
استعارهی مفهومی، پیوندی بنیادین است که هم در زبان و هم در اندیشه، به شکلی نظاممند حضور دارد.
استعارهی ریشهای، همان جهانبینیِ زیربنایی است که درک فرد از یک موقعیت را شکل میدهد.
استعارهی غیرزبانی، پیوندی میان دو قلمروِ غیرزبانیِ تجربه است.
استعارهی بصری، از یک تصویر برای ایجاد ارتباط میان ایدههای گوناگون بهره میگیرد.
تفاوت استعاره مفهومی در زبانشناسی شناختی با مجاز عقلی در مبنای سکاکی در علوم ادبی عربی چیست؟
سؤال و جواب از چت جی پی تی:
برای فهم تفاوت استعارهٔ مفهومی در زبانشناسی شناختی (Conceptual Metaphor) با مجاز عقلی بر مبنای سکّاکی در علوم بلاغی عربی، باید ابتدا توجه کنیم که این دو مفهوم اساساً به دو پرسش متفاوت پاسخ میدهند؛ هرچند در برخی نمونههای زبانی ممکن است با یکدیگر تلاقی پیدا کنند.
- استعارهٔ مفهومی میپرسد: ذهن چگونه یک حوزهٔ مفهومی را با استفاده از حوزهای دیگر میفهمد؟
- مجاز عقلی میپرسد: چرا در یک جمله، فعل یا اسنادِ آن به چیزی نسبت داده شده که فاعل یا صاحب حقیقی آن فعل نیست؟
این تفاوت را اگر از همان ابتدا روشن کنیم، بسیاری از مواردی که در نگاه اول شبیه به هم به نظر میرسند، از یکدیگر متمایز خواهند شد.
## ۱. استعارهٔ مفهومی در زبانشناسی شناختی
در نظریهٔ استعارهٔ مفهومی، بهویژه در آثار جرج لیکاف و مارک جانسون، استعاره صرفاً آرایهای ادبی یا جایگزینی یک واژه با واژهای دیگر نیست؛ بلکه نوعی نگاشت نظاممند میان دو حوزهٔ مفهومی است.
برای مثال:
«در بحث، او از موضع خود دفاع کرد.»
در این جمله، بحثکردن با استفاده از مفاهیم مربوط به جنگ فهمیده شده است:
حوزهٔ مبدأ (Source Domain)
## جنگ
دفاع، حمله، عقبنشینی، پیروزی
نگاشت مفهومی
حوزهٔ مقصد (Target Domain)
## بحث
پاسخدادن، نقدکردن، حفظ موضع، قانعکردن
در اینجا لازم نیست کسی واقعاً سلاحی به دست گرفته باشد. ساختار مفهومی جنگ به ما کمک میکند ساختار بحث را درک کنیم. این رابطه را با صورتبندی زیر نشان میدهند:
ARGUMENT IS WAR — بحث، جنگ است.
این عبارت به معنای یکسانبودن بحث و جنگ نیست؛ مقصود آن است که بخشی از ساختار مفهومی حوزهٔ جنگ برای فهم حوزهٔ بحث به کار گرفته میشود.
نکتهٔ مهم: این استعاره ممکن است در زبان روزمره چنان رایج شود که گوینده اصلاً احساس نکند سخنش استعاری است. بنابراین، استعارهٔ مفهومی لزوماً به وجود یک تعبیر ادبیِ تازه یا غیرمتعارف وابسته نیست.
## ۲. مجاز عقلی در بلاغت عربی بر مبنای سکّاکی
در مجاز عقلی، مسئلهٔ اصلی اسناد است؛ یعنی نسبتدادن فعل یا معنای فعلی به یک فاعل، مفعول یا موضوع.
مثال مشهور:
بَنَى الأميرُ المدينةَ.
«امیر شهر را بنا کرد.»
فرض کنیم بنای شهر را کارگران ساختهاند و امیر فقط دستور ساخت را داده یا سبب آن بوده است. در این صورت، فعل «بنا کرد» به امیر نسبت داده شده، نه به مباشر حقیقیِ عمل.
در اصطلاح بلاغت، این نوع اسناد را میتوان مجاز عقلی دانست؛ زیرا اسناد فعل به امیر با نوعی تأویل توجیه میشود، مثلاً از جهت سببیت.
مثال دیگر:
أَنْبَتَ الربيعُ البَقْلَ.
«بهار گیاه را رویاند.»
بهار، به معنای دقیق فیزیکی، فاعلی نیست که مستقیماً گیاه را برویاند؛ بلکه شرایطی فراهم میکند که رویش گیاه در آن رخ میدهد. بنابراین، فعل «رویاندن» به بهار نسبت داده شده است.
در این دو مثال، توجه بلاغی بر رابطهٔ میان فعل و چیزی است که فعل به آن نسبت داده شده است.
### نکتهٔ خاص دربارهٔ سکّاکی
در اینجا باید میان تعریف رایج و صورتبندی خاص سکّاکی تمایز بگذاریم. در سنت بلاغت عربی، مجاز عقلی عموماً با اسناد غیرحقیقی و تأویل آن توضیح داده میشود؛ اما سکّاکی در نظام بلاغی خود، تحلیل مجاز و استعاره را به شیوهای خاص سامان میدهد و در تبیین بسیاری از تعبیرهای بهظاهر مجازی، به چگونگی تصور و تأویل معنا توجه دارد.
ازاینرو، اگر مقصود از «مبنای سکّاکی» دیدگاه دقیق او دربارهٔ حقیقت و مجاز باشد، نباید تمام تعریفهای متأخرِ مجاز عقلی را بدون بررسی به خود او نسبت داد. بااینحال، برای مقایسهٔ مورد نظر ما، تمایز اصلی همچنان قابل بیان است: تحلیل بلاغیِ اسناد در برابر تحلیل شناختیِ نگاشت میان حوزههای مفهومی.
## ۳. مقایسه با یکدیگر
## تفاوت در سطح تحلیل
استعارهٔ مفهومی
سطح اصلی: نظام مفهومی ذهن
توضیح میدهد چگونه ساختار یک حوزه برای فهم حوزهای دیگر به کار میرود؛ برای مثال، «زمان پول است».
مجاز عقلی
سطح اصلی: ساختار اسناد در جمله
توضیح میدهد چرا فعل یا معنای فعلی به چیزی نسبت داده میشود که اسناد حقیقی به آن تعلق ندارد؛ برای مثال، «امیر شهر را ساخت».
| معیار | استعارهٔ مفهومی | مجاز عقلی |
| ---------------- | -------------------------------------------------- | ------------------------------------------ |
| موضوع اصلی | نگاشت میان دو حوزهٔ مفهومی | اسناد فعل یا معنای فعلی |
| واحد تحلیل | غالباً نظامی از تعبیرها و مفاهیم | اسناد مشخص در یک عبارت |
| رابطهٔ مورد توجه | شباهت ساختاری، تناظر و نگاشت | سببیت، زمان، مکان و روابط مشابه |
| پرسش محوری | چگونه یک مفهوم را با مفهوم دیگری میفهمیم؟ | چرا فعل به این مسندالیه نسبت داده شده است؟ |
| گستره | میتواند مجموعهای از تعبیرهای روزمره را توضیح دهد | ناظر به نوع خاصی از اسناد غیرحقیقی است |
البته این جدول تفاوتِ کانونی دو نظریه را نشان میدهد، نه اینکه هر استعارهٔ مفهومی الزاماً در سطحی کاملاً جدا از جمله و زبان عمل کند.
## ۴. آیا یک عبارت میتواند هم استعارهٔ مفهومی باشد و هم مجاز عقلی؟
بله، و این مهمترین بخش مقایسه است.
فرض کنیم بگوییم:
«این خبر، مرا کشت.»
در معنای متعارف، خبر مستقیماً باعث مرگ جسمانی گوینده نشده است. ممکن است این عبارت بیانگر اندوه، شوک یا ناراحتی شدید باشد.
از دیدگاه زبانشناسی شناختی، میتوان آن را در چارچوب نگاشتهایی مانند «آسیب روانی، آسیب جسمانی است» یا «شدت عاطفی، نیروی جسمانی است» تحلیل کرد.
اما آیا این عبارت مجاز عقلی است؟ پاسخ به تحلیل دقیق جمله و معنای مورد نظر بستگی دارد. اگر «کشت» به معنای اغراقآمیزِ رنجاندن یا از پا انداختن روانی باشد، ممکن است تحلیل استعاری مناسبتر باشد؛ اگر اسنادِ مرگ به یک سبب یا عامل غیرمباشر مد نظر باشد، مسئلهٔ اسناد نیز مطرح میشود. بنابراین، هر تعبیر غیرحقیقی را نباید خودبهخود مجاز عقلی شمرد.
برای دیدن تفاوت، مثال روشنتری را در نظر بگیریم:
«بهار، باغ را شکوفا کرد.»
- در تحلیل بلاغی، میتوان پرسید آیا فعل «شکوفا کردن» به سبب یا عامل غیرمباشر نسبت داده شده است؛ اگر چنین باشد، تحلیل مجاز عقلی مطرح میشود.
- در تحلیل شناختی، میتوان بررسی کرد آیا طبیعت بهمثابهٔ عامل یا موجودی کنشگر مفهومسازی شده است. اگر این الگو در مجموعهای از تعبیرها حضور داشته باشد، ممکن است آن را در قالب استعارهٔ مفهومیِ «طبیعت، عامل کنشگر است» تحلیل کنیم.
پس یک عبارت ممکن است از منظر بلاغت سنتی، مسئلهای در اسناد داشته باشد و از منظر زبانشناسی شناختی، درون یک الگوی مفهومی گستردهتر قرار گیرد؛ این دو تحلیل الزاماً رقیب یکدیگر نیستند.
## ۵. یک تفاوت عمیقتر: رابطهٔ زبانی یا ساختار اندیشه؟
در اینجا به نظر من تفاوت بنیادیتر آشکار میشود.
در بلاغت سنتی، پرسش معمولاً این است که یک تعبیر در چه شرایطی حقیقت است، در چه شرایطی مجاز است و چه رابطهای انتقال یا تأویل آن را توجیه میکند. در مجاز عقلی، این پرسش بهطور مشخص به نسبتدادن فعل مربوط میشود.
اما نظریهٔ استعارهٔ مفهومی مدعی است که برخی از این الگوها صرفاً شیوههای بیان نیستند؛ بلکه در سازمانیافتن فهم ما از جهان نیز نقش دارند.
برای مثال، در تعبیرهای زیر:
- وقت خود را تلف کردم.
- وقت زیادی صرف کردم.
- وقت برایم ارزشمند است.
- وقت کم آوردم.
با یک عبارت منفرد روبهرو نیستیم؛ مجموعهای از تعبیرها نشان میدهد که زمان را از طریق الگوی مفهومیِ منابع اقتصادی و مالی درک میکنیم.
این همان چیزی است که نظریهٔ استعارهٔ مفهومی میخواهد توضیح دهد: نه فقط چرا یک واژه بهصورت غیرحقیقی به کار رفته، بلکه چگونه یک حوزهٔ مفهومی، شیوهٔ فهم حوزهای دیگر را سازمان میدهد.
بااینحال، نباید نتیجه گرفت که بلاغت عربی هیچ توجهی به اندیشه یا تأویل ندارد، یا اینکه هر مجاز عقلی الزاماً فاقد مبنای شناختی است. تفاوت در هدف نظری و سطح توضیح است، نه لزوماً در جدایی مطلق موضوعات.
## ۶. جمعبندی
اگر بخواهم تفاوت را در دو گزاره خلاصه کنم:
مجاز عقلی در بلاغت عربی: چرا و با چه رابطهای، فعل به چیزی نسبت داده شده است که اسناد حقیقی به آن تعلق ندارد؟
استعارهٔ مفهومی در زبانشناسی شناختی: چگونه ساختار یک حوزهٔ مفهومی را برای فهم و سازماندادن حوزهای دیگر به کار میگیریم؟
یک نکتهٔ تکمیلی نیز مهم است: در بلاغت عربی، استعارهٔ لغوی و مجاز عقلی را هم نباید یکی گرفت. استعارهٔ لغوی به کاربرد لفظ در غیر معنای اصلی بر پایهٔ رابطهٔ مشابهت مربوط است؛ مجاز عقلی در درجهٔ نخست مسئلهٔ اسناد است. از این جهت، مقایسهٔ استعارهٔ مفهومی با مجاز عقلی، مقایسهٔ دو مفهوم کاملاً همسطح نیست.
برای دقیقتر کردن این تمایز، میتوانیم سه مثال عربیِ «بنى الأمير المدينة»، «أنبت الربيع البقل» و «رأيت أسداً يخطب» را کنار سه تحلیل شناختی قرار دهیم و مشخص کنیم در کدام مورد با استعارهٔ مفهومی، در کدام مورد با مجاز عقلی و در کدام مورد با هر دو نوع تحلیل سروکار داریم.
سکاکی در کتابش مفتاح العلوم در فصل پنجم که مجاز عقلی را توضیح میدهد میگوید این حرفها و توضیحات بر اساس نظر مشهور علماء بود اما نزد من «أجعل المجاز كله لغويا» یعنی همه مجازها لغوی است و مجاز عقلی در حقیقت همان استعاره بالکنایة است که مشبهبه حذف شده و صفات او به مشبه نسبت داده شده، و دقت نظر او اینجاست که مثلا بهار به فاعل و روینده حقیقی تشبیه شده، و سپس فعل او به مشبه نسبت داده شده، و این چیزی نیست جز اینکه ساختار معنایی طبیعت به عنوان مبدء در ساختار معنایی فصول سال تعبیه شده است، همچنین اگر سخنران در سخن گفتنش میغرد، پس فضای شیر غرنده جنگل به فضای سخنرانی خطیب زبردست ورود میکند.
به گمانم نکتهای که در سخن شما برجسته است، دقیقاً همان جایی است که نظریهٔ سکّاکی میتواند با زبانشناسی شناختی وارد گفتوگویی عمیق شود؛ و باید بگویم توضیح شما از موضع سکّاکی، از آنچه من در پاسخ پیشین گفتم، دقیقتر است. من پیشتر مجاز عقلی را عمدتاً بر اساس دیدگاه مشهور توضیح دادم، درحالیکه شما بهدرستی بر چرخش نظری سکّاکی در مفتاح العلوم تأکید میکنید.
عبارت محوری شما این است:
> «ساختار معنایی طبیعت بهعنوان مبدأ در ساختار معنایی فصول سال تعبیه شده است.»
این بیان، اگر با اصطلاحات زبانشناسی شناختی بازسازی شود، به ایدهٔ نگاشت میان دو حوزهٔ مفهومی (Conceptual Mapping) بسیار نزدیک است. اما برای اینکه نسبت این دو نظریه را دقیق بفهمیم، باید هم شباهت را جدی بگیریم و هم تفاوت را حفظ کنیم.
## ۱. سکّاکی: از اسناد مجازی به استعارهٔ بالکنایه
در تحلیل مشهور، وقتی میگوییم:
أَنْبَتَ الربيعُ البَقْلَ
«بهار گیاه را رویاند»،
میگوییم فعل رویاندن به بهار اسناد داده شده، درحالیکه بهار فاعل حقیقی رویش نیست؛ بنابراین، با مجاز عقلی و رابطهای مانند سببیت روبهرو هستیم.
اما در تقریری که شما از سکّاکی نقل میکنید، با تحلیل متفاوتی مواجهیم: سکّاکی میکوشد مجاز را به قلمرو زبان و استعاره بازگرداند؛ یعنی بهجای اینکه تنها از انتقال اسناد سخن بگوییم، باید ببینیم چه تصوری از فاعل حقیقی در این تعبیر حضور دارد.
میتوان تحلیل را چنین بازسازی کرد:
- مشبّه: بهار.
- مشبّهبه: فاعل حقیقیِ رویاندن، یا رویانندهای که بهطور مستقیم گیاه را میرویاند.
- وجه شباهت: پدیدآمدن و رشد گیاه در پی کنش یا تأثیر آن عامل.
- قرینه: بافتی که نشان میدهد بهار به معنای یک فاعل زنده و مباشر حقیقی به کار نرفته است.
در استعارهٔ بالکنایه، مشبّهبه بهصورت صریح ذکر نمیشود، اما از طریق یکی از ویژگیها یا لوازم آن، حضورش در ساختار تعبیر آشکار میشود.
البته اینجا باید یک دقت اصطلاحی را رعایت کنیم: تحلیل خاص سکّاکی را نباید بدون قید و شرط با هر تعریف امروزی از استعارهٔ مکنیه یا بالکنایه یکسان گرفت. بازسازی بالا برای روشنشدن منطق نظری اوست؛ تعیین دقیق اجزای استعاره به عبارت و سیاقی بستگی دارد که خود سکّاکی تحلیل میکند.
## ۲. نسبت دقیق این تحلیل با استعارهٔ مفهومی
در زبانشناسی شناختی، برای توضیح همین سازوکار، معمولاً از دو اصطلاح استفاده میکنیم: حوزهٔ مبدأ و حوزهٔ مقصد.
در مثال «أَنْبَتَ الربيعُ البَقْلَ»، میتوان تحلیل شناختی را چنین صورتبندی کرد:
حوزهٔ مبدأ: فاعل حقیقیِ رویاندن
کنشگر، قدرت رویاندن، ایجاد رشد و پدیدآوردن نتیجه
نگاشت و انتقال ساختار
حوزهٔ مقصد: بهار
بهار نه صرفاً ظرف زمانیِ رویش، بلکه در مقام فاعلی که گیاه را میرویاند مفهومسازی میشود.
این صورتبندی با شهود شما سازگار است: مفهوم فاعلِ رویاننده، ساختار معنایی بهار را در این تعبیر شکل میدهد؛ بهار چنان فهمیده میشود که گویی خودش فاعل حقیقی رویش است.
بااینحال، یک تفاوت نظری ظریف باقی میماند.
در تحلیل سکّاکی، مطابق عبارت صریح او، بهار استعارهٔ بالکنایه از فاعل حقیقی است و نسبتدادن رویاندن به بهار، قرینهٔ استعاره است. سکّاکی این تحلیل را بر مبنای مبالغه در تشبیه صورتبندی میکند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://lib.rafed.net\&sz=32)
أقسام المجاز فى رأى السكاكى
+1
در زبانشناسی شناختی، لازم نیست حتماً بگوییم فاعل حقیقیِ حذفشدهای در پشت جمله وجود دارد که بهار به آن تشبیه شده است. میتوان گفت ساختار مفهومیِ کنشگری و رویاندن، برای مفهومسازی بهار به کار رفته است.
پس در یک تقریر، استعاره با تشبیه مبالغهآمیز و قرینهٔ آن تحلیل میشود؛ در تقریر دیگر، با نگاشت ساختار میان حوزههای مفهومی.
## ۳. مثال خطیب و شیر: نکتهٔ شما حتی روشنتر میشود
فرض کنیم بگوییم:
«الخطيبُ يَزْأَرُ»
«خطیب میغرد.»
در تحلیل بلاغیِ سکّاکی، میتوان خطیب را در مقام استعارهٔ بالکنایه از شیر در نظر گرفت و غریدن را قرینهای برای این استعاره دانست؛ یعنی خطیب چنان در مقام شیر قرار داده میشود که صفت شاخص شیر به او نسبت داده شده است.
در زبانشناسی شناختی، میتوان این تعبیر را ذیل نگاشتهایی از این قبیل بررسی کرد:
- خطیب، شیر است: قدرت، هیبت و سلطهٔ خطیب با شیر فهمیده میشود.
- سخنگفتن، غریدن است: کیفیت صوتی و نیروی بیان با صدای شیر مفهومسازی میشود.
این دو نگاشت با یکدیگر مرتبطاند، اما دقیقاً یکی نیستند. اولی بر مفهومسازی شخص و دومی بر مفهومسازی کنش او تمرکز دارد.
نکتهٔ مهم این است که در استعارهٔ مفهومی، با یک صفت منفرد روبهرو نیستیم؛ ممکن است مجموعهای از ویژگیهای شیر، مانند قدرت، هیبت، سلطه و غرش، در فهم خطیب و سخنرانی او دخالت کنند. این همان چیزی است که نظریهٔ شناختی میتواند بهصورت نظاممند بررسی کند.
## ۴. پس تفاوت واقعی سکّاکی با لیکاف و جانسون چیست؟
به نظرم باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:
سطح نخست: سازوکار استعاری. در این سطح، شباهت بسیار جدی است. هر دو تحلیل میتوانند توضیح دهند که چگونه ساختار معناییِ یک حوزه در فهم یا توصیف حوزهای دیگر حضور پیدا میکند.
سطح دوم: نظریه دربارهٔ ماهیت این سازوکار. اینجا تفاوت آشکار میشود:
- سکّاکی در پی بازطبقهبندی مجاز عقلی در نظام استعارهٔ بالکنایه است؛ با تکیه بر مبالغه در تشبیه و قرینهٔ استعاره.
- لیکاف و جانسون میکوشند نشان دهند که نگاشتهای استعاری، الگوهای نظاممند در سازمان مفهومی انساناند و صرفاً به صنایع ادبی یا تعبیرهای غیرحقیقی محدود نمیشوند.
بنابراین، نمیتوان گفت سکّاکی همان نظریهٔ استعارهٔ مفهومی را با اصطلاحات قدیمی بیان کرده است؛ اما میتوان گفت تحلیل او، بهویژه در مثالهایی که شما مطرح کردید، با برخی از بینشهای اساسی زبانشناسی شناختی قرابت دارد.
ارجاع به این دو سطح همچنین کمک میکند از یکسانانگاریِ دو نظریه پرهیز کنیم: یکی طبقهبندی بلاغی و تحلیل استعاره است و دیگری نظریهای دربارهٔ سازمان مفهومی و نقش استعاره در شناخت.
پرسش جالبی که از این مقایسه بیرون میآید این است: آیا استعارهٔ بالکنایه نزد سکّاکی صرفاً یک سازوکار بلاغی برای توصیف است، یا او با «مبالغه در تشبیه» عملاً نوعی جابهجایی در نحوهٔ مفهومسازیِ موضوع را نیز توضیح میدهد؟ به گمان من، همین پرسش میتواند نقطهٔ آغاز مقایسهای دقیقتر میان سکّاکی و زبانشناسی شناختی باشد.
سکاکی گفت من همه مجاز را لغوی قرار میدهم، اما اگر در عمق نگاه متفاوت او دقیق شویم شاید بتوانیم بگوییم بر عکس است، یعنی همه مجاز نزد او عقلی میشود، یعنی ما اصلا به نظام لغت و معنای موضوعله دست نزدیم، مثلا اگر میگوییم «شیری خطبه میخواند» کلمه شیر را مجازا در معنای مرد شجاع به کار نبردیم، و حتی تصرف در معنای شیر هم نکردیم به اینکه برای شیر دو نوع فرد قائل شویم، فرد موجود در جنگل و فرد موجود در شهر، بلکه دقیقا مرد شجاع را ادعا کردیم که خود همان شیر است، و لذا غرش دارد، یعنی بنابر ادعای ما طبیعی خواهد بود که مرد شجاع غرش داشته باشد، چون ادعا کردیم خود شیر است، پس هیچ تصرف لغوی و زبانی از ما صورت نگرفته و تماما عقلی است.
به نظرم شما در اینجا به نکتهای بسیار عمیق در تحلیل سکّاکی رسیدهاید: شاید تعبیر «همهٔ مجاز لغوی است» از حیث طبقهبندی، درست باشد، اما سازوکار توضیحیای که سکّاکی برای مجاز عرضه میکند، ما را به نوعی تصرف در سطح ادراک و حکم عقلی میرساند، نه لزوماً تصرف در معنای لغوی.
این نکته از آن جهت مهم است که شما میان سه چیز تمایز میگذارید که معمولاً در تحلیل استعاره با یکدیگر خلط میشوند:
1\. تغییر معنای موضوعله یک لفظ؛
2\. توسعهٔ معنای لفظ به افراد یا مصادیق جدید؛
3\. ادعای اینکه یک شیء یا شخص، واقعاً همان شیء دیگری است و در نتیجه، آثار و اوصاف آن را دارد.
استدلال شما این است که در تحلیل سوم، نه معنای واژهٔ «شیر» تغییر کرده، نه فرد تازهای به مصادیق حقیقی شیر افزوده شده است؛ بلکه دربارهٔ مرد شجاع حکمی ادعایی کردهایم: این مرد، خودِ شیر است. از همین ادعاست که انتساب غرش به او معنادار میشود.
اجازه دهید این استدلال را دقیقتر بازسازی کنیم؛ زیرا به نظرم در همینجا باید میان دو معنای متفاوتِ «عقلی بودن» نیز تمایز بگذاریم.
## ۱. متن خود سکّاکی به سود کدام بخش از استدلال شماست؟
در متن مفتاح العلوم، پس از آنکه سکّاکی نظر مشهور را دربارهٔ مجاز عقلی شرح میدهد، میگوید:
> «هذا كله تقرير للكلام في هذا الفصل بحسب رأي الأصحاب، من تقسيم المجاز إلى لغوي وعقلي، وإلا فالذي عندي هو نظم هذا النوع في سلك الاستعارة بالكناية...»
و سپس دربارهٔ «أنبت الربيع البقل» میگوید که بهار را استعارهٔ بالکنایه از فاعل حقیقی قرار میدهیم و نسبتدادن رویاندن به بهار را قرینهٔ استعاره میشماریم.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://lib.rafed.net\&sz=32)
أقسام المجاز فى رأى السكاكى
این متن نشان میدهد که سکّاکی صرفاً نام مجاز عقلی را تغییر نمیدهد؛ او میخواهد تبیینِ آنچه در جمله رخ داده است را از سطح اسناد به سطح استعاره منتقل کند.
اما آیا نتیجهٔ این جابهجایی این است که همهچیز، به معنای دقیق کلمه، عقلی است و هیچ تصرف زبانی صورت نگرفته است؟ اینجا باید اندکی دقیقتر شویم.
## ۲. مثال شیر: آیا معنای لفظ دستنخورده باقی میماند؟
فرض کنیم بگوییم:
«شیری خطبه میخواند.»
تحلیل مورد نظر شما چنین است:
1\. لفظ «شیر» همچنان همان معنای لغوی خود را دارد.
2\. مرد شجاع را بهعنوان فردی تازه از افراد حقیقی شیر در نظر نمیگیریم؛ زیرا او از نظر زیستشناختی شیر نیست.
3\. بلکه ادعا میکنیم مرد شجاع، خودِ شیر است.
4\. پس غرش، که از صفات شیر است، در جهان ادعاییِ این تعبیر، با شیر بودن مرد شجاع سازگار میشود.
این بازسازی، به نظریهٔ سکّاکی دربارهٔ ادعای داخلکردن مشبّه در جنس مشبّهبه نزدیک است. او در بحث استعاره تصریح میکند که راز استعاره، داخلکردن مستعارله در جنس مستعارمنه است؛ و در توضیح کاربرد «اسد» برای مرد شجاع، میگوید که ادعای اسدبودنِ او، با ادعای صورت و هیئت و ویژگیهای شیر همراه میشود.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://najafdesertlibrary.com\&sz=32)
مكتبة صحراء النجف
بااینحال، یک تمایز تعیینکننده وجود دارد.
اگر بگوییم معنای لغوی شیر تغییر نکرده است، باید بپرسیم: آیا لفظ «شیر» در جمله همچنان صرفاً بر حیوانی از نوع شیر دلالت میکند، یا در مقام استعمال، بر مرد شجاع نیز دلالت میکند؟
اگر گزینهٔ دوم را بپذیریم، باید نوعی رابطه میان معنای لغوی و مصداق ادعایی را توضیح دهیم. سکّاکی این رابطه را با نظریهٔ استعاره و ادعای اتحاد توضیح میدهد؛ اما از این امر نمیتوان بیواسطه نتیجه گرفت که هیچ اتفاقی در سطح استعمال زبانی نیفتاده است.
به بیان دیگر، ثابتماندن معنای موضوعله، با تغییر نحوهٔ استعمال لفظ یکی نیست. ممکن است معنای لغوی را ثابت بدانیم، اما همچنان استعمال استعاری لفظ را بپذیریم.
## ۳. چرا میتوان گفت تحلیل سکّاکی در عمق خود «عقلی» است؟
اکنون به هستهٔ استدلال شما برگردیم. به نظرم میتوان ادعای شما را به صورت دقیقتری بیان کرد:
سکّاکی مجاز عقلی را لغوی مینامد، اما توضیحی که برای آن ارائه میکند، بر نوعی ادعای عقلی یا ذهنی دربارهٔ هویت موضوع تکیه دارد.
این گزاره دو سطح دارد:
- از حیث طبقهبندی بلاغی، سکّاکی نمونههای مجاز عقلی را در استعارهٔ بالکنایه جای میدهد.
- از حیث سازوکار تبیین، این نمونهها را با ادعای اتحاد مشبّه و مشبّهبه و انتساب اوصاف مشبّهبه به مشبّه توضیح میدهد.
در نتیجه، تعبیر شما که «همهٔ مجازها نزد سکّاکی عقلی میشوند» اگر به معنای دوم باشد، نکتهای جدی در خود دارد؛ اما اگر آن را به معنای اصطلاحیِ مجاز عقلی در تقسیمبندی مشهور بگیریم، دیگر دقیق نیست. سکّاکی صریحاً میخواهد این موارد را در طبقهٔ استعارهٔ بالکنایه قرار دهد، نه اینکه نام مجاز عقلی را بر همهٔ آنها حفظ کند.
## ۴. تفاوت دو مثال، و نکتهای که نباید از دست بدهیم
مقایسهٔ این دو جمله به روشنشدن بحث کمک میکند:
الف) «شیری خطبه میخواند.»
در اینجا خودِ لفظ «شیر» برای مرد شجاع به کار رفته است. بنابراین، مسئلهٔ استعمال استعاری لفظ آشکار است؛ هرچند در تحلیل سکّاکی، این استعمال با ادعای اتحاد مرد شجاع و شیر توضیح داده میشود.
ب) «بهار گیاه را رویاند.»
در اینجا لفظ «بهار» در معنای لغوی خود به کار رفته است؛ اما نسبتدادن رویاندن به آن، در تحلیل سکّاکی، قرینهٔ استعارهٔ بالکنایه از فاعل حقیقی است. بنابراین، محل بحث دیگر صرفاً معنای واژهٔ «بهار» نیست، بلکه نحوهٔ مفهومسازی آن در مقام فاعلیت است.
مثال دوم دقیقاً جایی است که نظریهٔ شما قدرت توضیحی پیدا میکند: ممکن است معنای واژهها ثابت بماند، اما نحوهٔ فهم رابطهٔ میان آنها تغییر کند.
این امر با دیدگاه مشهور دربارهٔ مجاز عقلی نیز ارتباط دارد؛ با این تفاوت که سکّاکی میخواهد آن را به کمک استعاره توضیح دهد.
## ۵. پیوند عمیقتر با زبانشناسی شناختی
در زبانشناسی شناختی، معمولاً گفته نمیشود که هر استعاره مستلزم تغییر معنای لغوی واژههاست. ممکن است واژهها معنای متعارف خود را حفظ کنند، اما یک حوزهٔ مفهومی به کمک حوزهای دیگر فهمیده شود.
برای نمونه، در «بهار گیاه را رویاند»، میتوان گفت ساختار معناییِ فاعلِ کنشگر در مفهومسازی بهار دخالت میکند. در «خطیب میغرد» نیز ساختار صوتی و کنشیِ شیر در فهم شیوهٔ سخنگفتن خطیب حضور مییابد.
بااینحال، نباید ادعای اتحاد نزد سکّاکی را کاملاً با نگاشت مفهومی یکی گرفت. سکّاکی بر مبالغه در تشبیه و ادعای اتحاد تأکید دارد؛ نظریهٔ شناختی، در صورتبندی معمول خود، بر نگاشت میان حوزهها و سازمانیافتن فهم تأکید میکند.
پس حاصل بحث را میتوان اینگونه بیان کرد:
بینش مشترک: استعاره لزوماً انتقال سادهٔ یک معنای لغوی به معنایی دیگر نیست؛ ممکن است نحوهٔ تصور و فهم موضوع را تغییر دهد.
تفاوت نظری: سکّاکی این تغییر را با ادعای اتحاد در استعاره توضیح میدهد؛ زبانشناسی شناختی آن را با نگاشت نظاممند ساختارهای مفهومی.
و نکتهٔ نهایی شما همچنان پابرجاست: اگر از سطح نامگذاری بلاغی فراتر برویم و به سازوکار تبیین نگاه کنیم، تحلیل سکّاکی ما را به این پرسش میرساند که آیا استعاره بیش از آنکه تغییر در واژه باشد، تغییر در حکم و نحوهٔ تصور ما از شیء است. به نظرم این دقیقترین صورتِ مسئلهای است که شما مطرح کردهاید.
استعاره مفهومی در زبانشناسی شناختی در قبال استعارهای دیگر در همین رویکرد زبانشناسی است یا در قبال استعارهای دیگر در مبانی دیگر زبانشناسی مثل نقشگرا است؟ یعنی آیا در زبانشناسی شناختی چند نوع استعاره داریم؟
پرسش شما بسیار مهم است؛ زیرا در اصطلاح «استعارهٔ مفهومی» (Conceptual Metaphor) صفت «مفهومی» ممکن است این تصور را ایجاد کند که در زبانشناسی شناختی، نوع دیگری از استعاره نیز وجود دارد که در برابر آن قرار گرفته است. پاسخ دقیق این است که استعارهٔ مفهومی در درجهٔ نخست در برابر استعارهٔ زبانی یا بیانشده (Linguistic Metaphor) قرار میگیرد، نه در برابر استعارهای متعلق به یک مکتب دیگر زبانشناسی. البته این تقابل نیازمند توضیح است.
## ۱. آیا در زبانشناسی شناختی چند نوع استعاره داریم؟
بله. اما باید میان دو نوع تقسیمبندی فرق بگذاریم.
## تقسیمبندی اول: استعاره از حیث سطح وجود و تحلیل
### الف) استعارهٔ مفهومی (Conceptual Metaphor)
الگویی در نظام مفهومی که به کمک آن یک حوزه را با ساختار حوزهای دیگر میفهمیم.
مثال: زمان، پول است.
این الگو میتواند در تعبیرهای متعدد ظاهر شود: «وقت تلف کردن»، «وقت پسانداز کردن»، «وقت کم آوردن».
### ب) استعارهٔ زبانی (Linguistic Metaphor)
تعبیر زبانی مشخصی که آن الگوی مفهومی را آشکار میکند.
مثال: «وقت خود را تلف کردم.»
این جمله یک تحقق زبانی از الگوی مفهومی «زمان، پول یا منبعی ارزشمند است» محسوب میشود.
بنابراین، این دو معمولاً دو نوع مستقل و رقیب از استعاره نیستند؛ بلکه در بسیاری از تحلیلها، یکی الگوی مفهومی و دیگری تحقق زبانی آن الگوست.
به بیان دقیقتر، استعارهٔ مفهومی را نمیتوان صرفاً یک استعارهٔ زبانیِ بزرگتر دانست؛ موضوع تحلیل آن متفاوت است.
## ۲. آیا زبانشناسی شناختی انواع دیگری از استعاره هم دارد؟
بله. این بار تقسیمبندی بر اساس چگونگی سازمانیافتن نگاشت مفهومی است، نه بر اساس تفاوت میان مفهوم و زبان.
سه نوع مشهور در سنت لیکاف و جانسون عبارتاند از:
[Three Things I Learned Debating RFK Jr.’s Health Policies | by Dr. Jess Steier | Medium](https://images.openai.com/static-rsc-4/egcqGBGt2cNbkmhCB1bDOAr__RNZ-apD0Qs9Ntu6lrZcIb2kQQs-fpBiGy1_rjxrxo4zBeXotHIiawa6Hix_w2IXlh5znFvrkUEriCbVPQ6ghnudFVl_RMmqaQb7dQrBOhEPRyznGAL5iSj5aakdii4I60AfBU_NTMaWKw0OVmE?purpose=inline)
۱. استعارهٔ ساختاری (Structural Metaphor)
یک مفهوم از طریق ساختار مفهومی دیگری فهمیده میشود.
مثال: بحث، جنگ است.
«از موضعش دفاع کرد»، «به استدلال او حمله کرد».
[Viaje al Pantanal de Brasil](https://images.openai.com/static-rsc-4/-AQ_SUcUZQ1--OWP-rjk-32-6k-DlAx8_o4tXbp2VLNkWlu2KhUsVOCrL5m1VMtSBMcw9rYRXf7cQiwR6bB6xDcLwgtjJlYmge3VHUWiH7U1uEtaXZxJqNTzn8l7wQ2osTf3K2L9sTnDaX4N6gWZ2rJYt0yPm589uqqcqqm3B6g?purpose=inline)
۲. استعارهٔ جهتی (Orientational Metaphor)
یک مفهوم در قالب جهتها و روابط فضایی سازمان مییابد.
مثال: حال خوب، بالاست؛ حال بد، پایین است.
«روحیهاش بالا رفت»، «از نظر روحی افت کرد».
[Short Glasses Pro – Fable Wholesale - USA](https://images.openai.com/static-rsc-4/-LHz5DxiyiCYCpbziy_sdPtXnVmznqAfGtvrySisqr7m84YOf4eNv11s9onG2vnnKuqMQMR64aDIEsNlQFTN4br8tLR83Ef2vcNT-JulNfDieFp6VnoYP3PJ6uECS11a6Fcl1Rgwubrs171KoR3eNPY0RqZck4yksWptasIcJA8?purpose=inline)
۳. استعارهٔ هستیشناختی (Ontological Metaphor)
پدیدهای انتزاعی چنان مفهومسازی میشود که گویی شیء، ماده یا موجودی دارای مرز است.
مثال: ذهن، ظرف است.
«این مطلب در ذهنم جا نمیشود»، «این ایده را در خود نگه داشتم».
این تقسیمبندی در کتاب Metaphors We Live By اثر لیکاف و جانسون مشهور شد. این سه دسته نیز الزاماً مانعةالجمع نیستند؛ یک تعبیر ممکن است از بیش از یک الگوی استعاری بهره ببرد.
## ۳. پس استعاره در زبانشناسی نقشگرا چه جایگاهی دارد؟
اینجا باید میان دو چیز تمایز بگذاریم: «زبانشناسی شناختی» و «زبانشناسی نقشگرا» هر دو رویکردهایی گستردهاند، اما پرسشهای نظری و چارچوبهای تحلیل آنها یکسان نیست.
برای مثال، در دستور نقشگرای نظاممند (Systemic Functional Linguistics)، بهویژه در آثار مایکل هالیدی، اصطلاح استعارهٔ دستوری (Grammatical Metaphor) اهمیت دارد.
استعارهٔ دستوری، با استعارهٔ مفهومیِ لیکاف و جانسون یکی نیست.
مثلاً:
- «تصمیم گرفتیم که طرح را اجرا کنیم.»
- «تصمیم ما به اجرای طرح انجامید.»
در تحلیل نقشگرای نظاممند، میتوان بررسی کرد که چگونه یک معنا بهجای آنکه با یک ساختار دستوری بیان شود، در قالب ساختاری دیگر بازنمایی شده است؛ مثلاً یک فرایند یا رخداد در قالب یک اسم ظاهر میشود. این نوع تغییر در شیوهٔ بازنمایی معنا را میتوان نمونهای از استعارهٔ دستوری دانست.
در مقابل، استعارهٔ مفهومی میپرسد آیا یک حوزهٔ مفهومی، ساختار فهم حوزهای دیگر را سازمان میدهد.
پس تفاوت را میتوان چنین خلاصه کرد:
| اصطلاح | پرسش محوری |
| --------------- | ----------------------------------------------------------------- |
| استعارهٔ مفهومی | یک حوزه چگونه از طریق حوزهای دیگر فهمیده میشود؟ |
| استعارهٔ زبانی | کدام تعبیر زبانی، یک الگوی استعاری را محقق میکند؟ |
| استعارهٔ دستوری | معنا چگونه در قالبی دستوری متفاوت از صورت متعارف خود بیان میشود؟ |
## ۴. ارتباط این بحث با نظریهٔ سکّاکی
با توجه به بحث قبلیمان، یک نکتهٔ مهم وجود دارد.
سکّاکی در تحلیل استعارهٔ بالکنایه میکوشد نشان دهد که چگونه با ادعای اتحاد مشبّه و مشبّهبه، اوصاف مشبّهبه به مشبّه نسبت داده میشوند. در زبانشناسی شناختی، استعارهٔ مفهومی نیز میتواند رابطهٔ نظاممند میان ساختار دو حوزه را بررسی کند.
اما این دو نظریه را نباید صرفاً دو نوع استعاره در یک طبقهبندی واحد به شمار آورد. یکی نظریهای بلاغی دربارهٔ سازوکار استعاره و دیگری نظریهای شناختی دربارهٔ سازمان مفهومی است.
نتیجه: اگر بپرسیم «استعارهٔ مفهومی در برابر کدام استعاره قرار دارد؟»، پاسخ معمولاً استعارهٔ زبانی است. اگر بپرسیم «در زبانشناسی شناختی چند نوع استعاره داریم؟»، میتوان از تقسیمبندیهایی مانند ساختاری، جهتی و هستیشناختی سخن گفت. و اگر استعاره را در زبانشناسی نقشگرا بررسی کنیم، با مفهومی متفاوت، یعنی استعارهٔ دستوری، روبهرو میشویم.
استعاره مفهومی در نوع ساختاری آن واضح است، و نقش ساختار دو حوزه مبدء و مقصد در مفهوم سازی روشن است، و نوع استعاره جهتی هم میتوان گفت به نوع استعاره ساختاری برمیگردد، چون شش جهت، یک ساختار هندسی تشکیل میدهد که به عنوان الگوی حوزه مبدء به کار میرود، اما استعاره وجودی یعنی هستیشناختی چگونه میتواند استعاره مفهومی باشد در حالی که مبدء در آن اگر یک وجود باشد نمیتواند مشتمل بر ساختار باشد و اگر ساختار درونی آن وجود در نظر گرفته شود پس باز به استعاره ساختاری برمیگردد، بنابر این آیا بهتر نیست بگوییم استعاره مفهومی تنها یک نوع دارد و آن هم استعاره ساختاری است؟
به نظرم اشکال شما به تقسیمبندی سهگانهٔ لیکاف و جانسون، اشکالی جدی و از نظر منطقی قابل دفاع است. شما در واقع میپرسید آیا این سهگانه، سه نوع واقعاً متمایز از استعارهٔ مفهومی را معرفی میکند، یا سه نوعی که با معیارهای متفاوت طبقهبندی شدهاند و بنابراین میتوانند به یکدیگر فروکاسته شوند؟
من با بخش مهمی از استدلال شما موافقم، اما برای رسیدن به نتیجهٔ نهایی باید یک تمایز را روشن کنیم: داشتن ساختار با داشتن ساختارِ مورد استفاده در نگاشت استعاری یکسان نیست.
## ۱. صورت دقیق استدلال شما
استدلال شما را میتوان چنین بازسازی کرد:
1\. استعارهٔ مفهومی هنگامی شکل میگیرد که ساختار حوزهٔ مبدأ در مفهومسازی حوزهٔ مقصد نقش داشته باشد.
2\. در استعارهٔ ساختاری، این امر آشکار است؛ مثلاً ساختار جنگ برای فهم بحث به کار میرود.
3\. استعارهٔ جهتی نیز بر ساختار فضایی استوار است؛ بالا و پایین، جلو و عقب، درون و بیرون و مانند آنها. بنابراین، میتوان آن را نوعی استعارهٔ ساختاری دانست.
4\. در استعارهٔ هستیشناختی، ظاهراً صرفاً یک وجود یا شیء را بهعنوان الگو در نظر میگیریم؛ اما اگر این وجود دارای ساختار باشد و همان ساختار در حوزهٔ مقصد به کار رود، دیگر با استعارهٔ ساختاری روبهرو هستیم.
5\. پس شاید تقسیمبندی سهگانه ضرورت نداشته باشد و همهٔ استعارههای مفهومی را بتوان به استعارهٔ ساختاری بازگرداند.
نقطهٔ تعیینکننده در این استدلال، مقدمهٔ چهارم است: آیا هر استعارهٔ هستیشناختی واقعاً به انتقال ساختار از یک حوزه به حوزهٔ دیگر نیاز دارد؟
## ۲. چرا لیکاف و جانسون استعارهٔ هستیشناختی را جدا میکنند؟
در کتاب Metaphors We Live By، تقسیمبندی سهگانه صرفاً بر اساس این نیست که حوزهٔ مبدأ ساختار دارد یا ندارد. معیار اصلی، نوع کاری است که استعاره در مفهومسازی انجام میدهد.
- در استعارهٔ ساختاری، یک مفهوم از طریق ساختار نسبتاً غنیِ مفهوم دیگری فهمیده میشود.
- در استعارهٔ جهتی، مفاهیم بر اساس جهتگیریهای فضایی سازمان مییابند.
- در استعارهٔ هستیشناختی، تجربهها و پدیدههای انتزاعی در قالب اشیا، مواد، ظروف یا موجودیتهای قابل تشخیص مفهومسازی میشوند.
در نوع سوم، کار اصلی لزوماً انتقال ساختاری پیچیده نیست؛ بلکه تبدیل چیزی مبهم یا نامتمایز به چیزی است که بتوانیم دربارهاش سخن بگوییم، آن را بشماریم، حدودش را مشخص کنیم یا بهعنوان موضوع یک کنش در نظر بگیریم.
برای مثال:
«تورم دارد اقتصاد ما را نابود میکند.»
در این تعبیر، تورم بهصورت نیرویی در نظر گرفته میشود که میتواند کنشگر باشد و اثری بر چیزی بگذارد. این مفهومسازی، امکان میدهد تورم را موضوع بحث و تحلیل قرار دهیم.
یا:
«در ذهنم اضطراب زیادی وجود دارد.»
اضطراب همچون چیزی تصور میشود که میتواند در یک ظرف، یعنی ذهن، حضور داشته باشد.
در اینجا ممکن است ساختاری هم منتقل شود، اما نظریهٔ هستیشناختی میخواهد بر کارکرد ابتداییتری تأکید کند: مفهومپذیر کردن تجربهٔ انتزاعی بهصورت یک موجودیت قابل اشاره و بررسی.
## ۳. آیا این پاسخ، اشکال شما را برطرف میکند؟
نه کاملاً؛ زیرا شما میتوانید بگویید:
«اگر ذهن بهصورت ظرف مفهومسازی میشود، پس ساختار ظرف ــ درون، بیرون، مرز و گنجایش ــ به حوزهٔ ذهن منتقل شده است. پس این هم استعارهٔ ساختاری است.»
این اعتراض از نظر منطقی قوی است.
بهراستی، استعارهٔ «ذهن ظرف است» میتواند ساختاری فضایی و رابطهای را از حوزهٔ ظرف به حوزهٔ ذهن منتقل کند. همچنین استعارهٔ «تورم نیروی مخرب است» ممکن است ساختار علّی و کنشی را از حوزهٔ نیروهای فیزیکی به حوزهٔ اقتصاد منتقل کند.
بنابراین، اگر «استعارهٔ ساختاری» را به معنای بسیار گستردهٔ هر نوع انتقال ساختار تعریف کنیم، تقریباً تمام استعارههای هستیشناختی نیز میتوانند زیرمجموعهٔ آن قرار گیرند.
اما در آن صورت، تعریف ما از استعارهٔ ساختاری چنان گسترده میشود که دیگر تمایز اصلی تقسیمبندی لیکاف و جانسون را نشان نمیدهد.
## ۴. یک تمایز مهم: ساختار مبدأ یا ساختارِ منتقلشده؟
به نظرم میتوان مسئله را با تفکیک دو ادعا دقیقتر کرد.
ادعای اول: هر حوزهٔ مبدأ، به هر اندازه که ساده باشد، دستکم واجد نوعی ساختار است.
برای مثال، مفهوم «شیء» نیز ساختار دارد: تمایز میان خود شیء و محیط، حدود آن، و امکان تمایز آن از اشیای دیگر.
ادعای دوم: هر استعارهای الزاماً به انتقال ساختار پیچیده و سازمانیافتهای از مبدأ به مقصد متکی است.
ادعای دوم از ادعای اول نتیجه نمیشود.
برای نمونه، وقتی میگوییم «یک فکر به ذهنم خطور کرد»، ممکن است از مفهوم ورود یک شیء یا عامل به یک مکان استفاده کرده باشیم. در اینجا لازم نیست تمام ساختار یک مکان فیزیکی، شامل ابعاد، مختصات، دیوارها و روابط مکانی آن، به حوزهٔ ذهن منتقل شده باشد. شاید فقط برخی ویژگیهای حداقلی، مانند ورود، حضور و خروج، در مفهومسازی نقش داشته باشند.
از دیدگاه شما میتوان گفت همین ویژگیهای حداقلی نیز نوعی ساختارند؛ و این درست است. اما نظریهٔ سهگانه میخواهد تفاوت میان انتقال یک الگوی نسبتاً غنی و سازمانیافته، و صرفاً شیءوار کردن یک مفهوم انتزاعی را حفظ کند.
پس اختلاف تا اندازهای به این بستگی دارد که «ساختار» را در چه معنایی به کار میبریم.
## ۵. استعارهٔ جهتی نیز لزوماً به معنای ساختار هندسی کامل نیست
دربارهٔ استعارهٔ جهتی، من با شما موافقم که جهتها در یک نظام فضایی قرار دارند. بااینحال، وقتی میگوییم «روحیهام بالا رفت»، لزوماً تمام ساختار هندسی فضای سهبعدی را به حوزهٔ عواطف منتقل نمیکنیم.
رابطهٔ «بالا ــ پایین» فقط یکی از ساختارهای فضایی است و میتواند در مفهومسازیِ شدت، سلامت، شادی یا قدرت به کار رود.
بنابراین، میتوان استعارهٔ جهتی را از منظر یک نظریهٔ عامترِ انتقال ساختار فضایی، نوعی استعارهٔ ساختاری دانست؛ اما در طبقهبندی لیکاف و جانسون، آن را جدا میکنند تا نقش ویژهٔ جهتگیری فضایی در سازمان مفهومی را نشان دهند.
## ۶. نتیجهٔ پیشنهادی من
اگر هدف ما ارائهٔ یک طبقهبندی با معیار واحد و از نظر منطقی منسجم باشد، پیشنهاد شما ارزش بررسی جدی دارد. میتوانیم بهجای سه دستهٔ همعرض، استعارهها را بر اساس میزان و نوع ساختار منتقلشده تحلیل کنیم:
| نوع انتقال | نمونه | ویژگی اصلی |
| -------------------------------- | ------------ | --------------------------------------- |
| انتقال ساختار غنی | بحث، جنگ است | انتقال مجموعهای از روابط و نقشها |
| انتقال ساختار فضایی | شادی، بالاست | استفاده از جهتگیری فضایی |
| انتقال ساختار حداقلیِ شیء یا ظرف | ذهن، ظرف است | مفهومسازی تجربه بهصورت موجودیت یا ظرف |
در این صورت، دو نوع نخست و سوم را میتوان در چارچوبی عامتر از انتقال ساختار قرار داد، هرچند تفاوتهای کارکردی آنها همچنان باقی میماند.
پس پاسخ نهایی من این است: بله، اگر «استعارهٔ ساختاری» را به معنای عامِ هر نگاشت ساختاری میان حوزهها تعریف کنیم، میتوان استعارهٔ جهتی و هستیشناختی را نیز زیرمجموعهٔ آن قرار داد. اما این نتیجه به معنای آن نیست که تقسیمبندی لیکاف و جانسون بیمعناست؛ آنها سه دسته را بر اساس کارکردهای متفاوت استعاره در مفهومسازی متمایز میکنند، نه بر اساس اینکه مبدأ یکی ساختار دارد و دیگری مطلقاً فاقد ساختار است.
نکتهٔ فلسفی مهمی که شما مطرح کردهاید این است که شاید «وجودی بودن» استعاره اساساً نوعی نگاشت ساختاریِ حداقلی باشد؛ این صورتبندی از نظر نظری منسجم است، اما باید آن را بهعنوان یک بازسازی یا پیشنهاد طبقهبندی عرضه کرد، نه تعریف پذیرفتهشدهٔ خود لیکاف و جانسون.
بنابر این میتوان این پرسش را مطرح کرد که آیا این سه نوع استعاره از استقراء به دست آوردند یا بیش از یک استقراء دو صاحب نظریه است؟ یعنی بیشتر از سه نداریم، اما شاید مثالهایی پیدا شود که در اینها نگنجد، مثلا حس باطنی در موارد خیلی واضح نزد تمام بشر، میتواند از مبدء فضایی یا مبدء تجربه حسی اشیاء، کارآیی بیشتر داشته باشد، مثلا «درد» میتواند به عنوان یک مبدء به کار رود، نمیدانم آن را جزء کدام دسته قرار میدهند؟
پرسش شما به نظرم دو مسئلهٔ روششناختی مهم را در نظریهٔ استعارهٔ مفهومی آشکار میکند:
1\. آیا تقسیمبندی سهگانهٔ لیکاف و جانسون حاصل استقرای آزاد از مجموعهای از استعارههای موجود در زبان است، یا چارچوبی نظری است که آنها برای طبقهبندی دادهها ساختهاند؟
2\. آیا هر نگاشت استعاری الزاماً باید از یکی از سه حوزهٔ مبدأِ مفروض آنها ــ ساختارهای نسبتاً پیچیده، جهتهای فضایی یا اشیا و موجودیتها ــ آغاز شود؟ یا ممکن است تجربهای مانند درد، خودش حوزهٔ مبدأ مستقلی باشد که در این طبقهبندی بهسادگی جا نمیگیرد؟
دربارهٔ پرسش دوم، مثال «درد» بهویژه جالب است؛ چون تجربهٔ درد نه صرفاً یک شیء بیرونی است، نه صرفاً یک جهت فضایی و نه لزوماً یک ساختار پیچیده از روابط. درد نوعی تجربهٔ حسی و بدنی است که میتواند مبنای فهم پدیدههایی در حوزههای دیگر قرار گیرد.
## ۱. آیا سهگانهٔ لیکاف و جانسون نتیجهٔ استقرای کامل است؟
خیر؛ دستکم نباید آن را چنین تلقی کرد.
در کتاب Metaphors We Live By، منتشرشده در سال ۱۹۸۰، جرج لیکاف و مارک جانسون نمونههایی از زبان روزمره را بررسی میکنند و نشان میدهند که بسیاری از تعبیرهای استعاری پراکنده را میتوان با الگوهای مفهومی نسبتاً منسجم توضیح داد. سه دستهٔ مشهورِ استعارهٔ ساختاری، جهتی و هستیشناختی از همین تلاش نظری پدید میآیند.
اما این تقسیمبندی را نباید حاصل بررسی تمام استعارههای ممکن در همهٔ زبانهای انسانی دانست. همچنین نباید فرض کرد که این سه دسته، سه نوع طبیعی و مانعةالجمعاند که از پیش در واقعیت وجود داشتهاند و پژوهشگران صرفاً آنها را کشف کردهاند.
بهتر است میان سه سطح فرق بگذاریم:
- داده: تعبیرهای واقعی زبان، مانند «وقت تلف کردن»، «روحیهاش بالا رفت» و «ذهنم پر از فکر است».
- استقرای نظری: شناسایی الگوهای تکرارشوندهای که این تعبیرها را به یکدیگر مرتبط میکنند.
- طبقهبندی نظری: پیشنهاد دستههایی برای سازماندادن به الگوهای شناساییشده.
در این فرایند، استقرا نقش مهمی دارد، اما پژوهشگر از ابتدا نیز مفاهیمی مانند «حوزهٔ مبدأ»، «حوزهٔ مقصد» و «نگاشت» را به کار میگیرد. بنابراین، با استقرای کاملاً خنثی و بدون پیشفرض مواجه نیستیم.
این نکته البته به معنای دلبخواهیبودن طبقهبندی نیست؛ نظریه باید بتواند دادهها را توضیح دهد، الگوهای تازه را پیشبینی کند و در برابر مثالهای نقض اصلاحپذیر باشد.
## ۲. آیا «درد» میتواند حوزهٔ مبدأ استعاره باشد؟
قطعاً. اما نکتهٔ مهم این است که حوزهٔ مبدأ بودن، خود یک نوع استعاره نیست؛ بلکه نقشی است که یک حوزه در یک نگاشت مفهومی ایفا میکند.
درد را در نظر بگیریم. تجربهٔ درد، مجموعهای از ویژگیهای قابل تشخیص دارد:
- شدت و ضعف؛
- تداوم و قطعشدن؛
- محل و گستره؛
- ایجاد رنج و اختلال؛
- ارتباط با آسیب یا تهدید؛
- امکان تسکین یا تشدید.
این ویژگیها میتوانند در فهم حوزههای دیگری به کار روند. برای مثال:
حوزهٔ مبدأ
## درد جسمانی
آسیب، شدت، رنج، تسکین و تشدید
حوزهٔ مقصد
## رنج عاطفی یا روانی
اندوه، تحقیر، فقدان، رنجش و تسکین عاطفی
نمونههای زبانی
- «حرفهایش مرا رنجاند.»
- «از جدایی او درد میکشم.»
- «این خاطره هنوز برایم دردناک است.»
- «با گذشت زمان، زخم عاطفیاش التیام یافت.»
در این نمونهها، تجربهٔ بدنی درد و آسیب میتواند در فهم رنج عاطفی نقش داشته باشد. در زبانشناسی شناختی، چنین رابطهای را میتوان با نگاشتهایی نظیر «رنج عاطفی، درد جسمانی است» یا «آسیب عاطفی، آسیب جسمانی است» تحلیل کرد.
اما آیا این استعاره ساختاری است یا هستیشناختی؟
اگر بر انتقال روابط میان آسیب، رنج، شدت و التیام تمرکز کنیم، تحلیل ساختاری مناسب است. اگر بر این تمرکز کنیم که رنج عاطفی بهصورت چیزی قابل تحمل، تشدیدشدنی یا تسکینپذیر مفهومسازی میشود، جنبهٔ هستیشناختی نیز ممکن است مطرح باشد.
این مثال نشان میدهد که یک حوزهٔ مبدأ واحد میتواند در نگاشتهای متفاوتی شرکت کند؛ بنابراین، صرف اینکه حوزهٔ مبدأ «درد» است، نوع استعاره را تعیین نمیکند.
## ۳. اما آیا مثال شما چیزی فراتر از این سه دسته نشان میدهد؟
به نظرم بله، دستکم یک پرسش نظری جدی مطرح میکند.
فرض کنیم درد صرفاً منبعی برای مفهومسازی رنج عاطفی نباشد، بلکه خودش مبنای فهم یک مفهوم دیگر شود؛ مثلاً:
«این استدلال از نظر منطقی دردناک است.»
در اینجا باید پرسید دقیقاً چه چیزی منتقل شده است؟ شدت؟ ناخوشایندی؟ احساس اجبار؟ دشواری پذیرش؟ یا نوعی تجربهٔ بدنی که در فهم یک وضعیت عقلانی به کار گرفته شده است؟
این سؤال مهم است؛ زیرا حوزهٔ مبدأ لزوماً نباید یک نظام انتزاعی یا ساختار هندسی باشد. ممکن است یک تجربهٔ بدنی نسبتاً ابتدایی، مبنای نگاشت قرار گیرد.
در نظریههای جدیدتر استعارهٔ مفهومی، بهویژه نظریهٔ استعارههای اولیه (Primary Metaphors) جوزف گرِیدی، بر این نکته تأکید میشود که برخی نگاشتها از همبستگیهای مکرر میان تجربههای بدنی و تجربههای ذهنی شکل میگیرند. برای نمونه، همبستگی میان شدت فیزیکی و شدت عاطفی میتواند به الگویی استعاری منجر شود.
البته این نظریه نیز به این معنا نیست که هر تجربهٔ بدنی الزاماً یک استعارهٔ مستقل میسازد. باید نشان داد که چه ویژگی یا رابطهای از تجربهٔ مبدأ در فهم مقصد به کار رفته است.
## ۴. یک نکتهٔ مهم دربارهٔ «حس باطنی»
شما به «حس باطنی در موارد خیلی واضح نزد تمام بشر» اشاره کردید. اینجا باید میان دو ادعا تمایز بگذاریم:
1\. برخی تجربههای بدنی، مانند درد، برای انسانها از حیث زیستی و تجربی اهمیت بنیادی دارند.
2\. همهٔ انسانها الزاماً این تجربهها را با نگاشتهای مفهومی یکسانی به کار میبرند.
ادعای نخست بسیار معقول است؛ اما ادعای دوم به شواهد زبانی، فرهنگی و شناختی نیاز دارد. ممکن است برخی نگاشتها بسیار فراگیر باشند، ولی صورت زبانی و گسترهٔ کاربرد آنها میان زبانها و فرهنگها تفاوت کند.
همچنین «درد» همیشه حوزهٔ مبدأ نیست. گاهی خودِ درد، حوزهٔ مقصد است و با مفاهیم دیگری فهمیده میشود. برای مثال، تعبیر «درد تیز» ویژگی مربوط به لمس یا نفوذ یک جسم نوکتیز را برای توصیف کیفیت درد به کار میگیرد. در اینجا با نوعی انتقال میان تجربههای حسی یا مفهومسازی بینحسی روبهرو هستیم؛ این مورد را باید جداگانه تحلیل کرد و نباید صرفاً به دلیل حضور واژهٔ درد، آن را از پیش در یکی از سه دسته جای داد.
## ۵. پیشنهاد من: بهجای سه نوع ثابت، دو محور مستقل داشته باشیم
به نظرم برای صورتبندی مسئلهای که شما مطرح کردهاید، میتوانیم طبقهبندی را در دو محور انجام دهیم.
## محور اول: منشأ تجربهٔ مبدأ
- فضایی و هندسی؛
- جسمانی و حسی، مانند درد، گرما و فشار؛
- کنشی و اجتماعی، مانند جنگ، مبادله و رقابت؛
- ذهنی و عاطفی، مانند ترس یا امید.
## محور دوم: نوع سازماندهی در نگاشت
- انتقال روابط و ساختارهای پیچیده؛
- انتقال جهتگیری فضایی؛
- مفهومسازی چیزی بهصورت شیء، ماده یا ظرف؛
- انتقال ویژگی یا کیفیت حسی، مانند شدت، گرما یا تیزی.
این چارچوب، پیشنهاد تحلیلی من برای ادامهٔ بحث است، نه تقسیمبندی رسمی و مورد توافق همگانی در زبانشناسی شناختی. مزیت آن این است که دو پرسش متفاوت را از هم جدا میکند: «از چه تجربهای استفاده میکنیم؟» و «چگونه از آن تجربه برای فهم چیز دیگری استفاده میکنیم؟»
در این چارچوب، درد در محور نخست یک حوزهٔ مبدأ حسی ـ جسمانی است؛ اما در محور دوم، بسته به نوع نگاشت، ممکن است در استعارهای ساختاری، هستیشناختی یا در تحلیل دیگری از انتقال ویژگیهای حسی شرکت کند.
نتیجهٔ نهایی: تقسیمبندی سهگانهٔ لیکاف و جانسون را بهتر است یک طبقهبندی نظریِ مهم و تأثیرگذار بدانیم، نه فهرستی که بهطور استقرایی ثابت کرده باشد هیچ نوع دیگری از استعاره وجود ندارد. مثال درد نشان میدهد که باید میان منشأ تجربه، ساختار نگاشت و کارکرد شناختی استعاره تمایز بگذاریم. این تمایز میتواند زمینهٔ طبقهبندی دقیقتر و آزمونپذیرتری را فراهم کند.
آیا بعد از این دو دانشمند تا کنون کسانی از زبانشناسان هستند که موردی دیگر را پیشنهاد داده باشند؟
بله؛ پس از لیکاف و جانسون، زبانشناسان شناختی نهفقط انواع دیگری از استعاره را بررسی کردهاند، بلکه در بعضی موارد خودِ شیوهٔ طبقهبندی و مبانی نظری استعارهٔ مفهومی را نیز اصلاح کردهاند. نکتهٔ مهم این است که همهٔ این پیشنهادها از یک جنس نیستند: برخی دستههای تازهای از استعاره معرفی میکنند؛ برخی نشان میدهند که دستههای قبلی همسطح نیستند؛ و برخی بهجای طبقهبندی انواع، سازوکار شکلگیری استعاره را تغییر میدهند.
سه نمونهٔ مهم را در نظر بگیریم.
## ۱. جوزف گرِیدی: استعارههای اولیه (Primary Metaphors)
جوزف گرِیدی در رسالهٔ دکتری خود در سال ۱۹۹۷، با عنوان Foundations of Meaning: Primary Metaphors and Primary Scenes، نظریهٔ استعارهٔ اولیه را بسط داد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://escholarship.org\&sz=32)
eScholarship
+1
ایدهٔ اصلی او این است که برخی نگاشتهای استعاری از همبستگیهای مکرر میان تجربههای بدنی یا روزمره و تجربههای ذهنی پدید میآیند.
برای مثال، تجربهٔ «شدت بیشتر» میتواند با تجربهٔ «مقدار بیشتر» همبسته شود و زمینهٔ نگاشتهایی مانند این را فراهم کند:
- شدت بیشتر، مقدار بیشتر است.
- دشواری، بار سنگین است.
- صمیمیت، نزدیکی است.
این نظریه مستقیماً به پرسش قبلی شما دربارهٔ درد و تجربهٔ حسی مربوط میشود: آیا تجربههای بدنی میتوانند مبنای نگاشتهایی باشند که لزوماً از یک ساختار پیچیده مانند جنگ یا ساختمان سرچشمه نمیگیرند؟
گرِیدی به ما امکان میدهد این پرسش را جدیتر بررسی کنیم. البته او صرفاً «نوع چهارم» را به سهگانهٔ قبلی اضافه نمیکند؛ بلکه دربارهٔ منشأ و نحوهٔ شکلگیری استعارهها نظریهای ارائه میدهد.
## ۲. زولتان کووچش: نظریهٔ گسترشیافتهٔ استعارهٔ مفهومی
[Academy of Europe: Kövecses Zoltán](https://images.openai.com/static-rsc-4/Sa9QTxv8cPdUjxQfNMw85NwKsGfJm2doBlIgeil4a8H2INZrIDRh9jkr9KGJRxP1O7Ra0zAQcLFF3Cg2VOXgt_K9L6TDTWxbuRfuaFgVZF5V9ydgAftUE-dKF_PXrq0jNoemv4RKRmClRMFs5wTXrmXMNQFBmLdz6q5pcjXSg34?purpose=inline)
Zoltán Kövecses
نظریهٔ گسترشیافته، ۲۰۲۰
کووچش از پژوهشگرانی است که بهجای افزودن صرفِ یک دستهٔ تازه، در ساختار توضیحی نظریهٔ استعارهٔ مفهومی تجدیدنظر کرده است. او بر نقش بافت، تجربهٔ بدنی، دانش مفهومی و کاربرد واقعی استعاره در گفتار تأکید میکند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://benjamins.com\&sz=32)
John Benjamins Publishing Catalog
+1
نکتهٔ مهم در کار او این است که همیشه نمیتوان یک استعاره را صرفاً با یک نگاشت ثابت و ازپیشموجود توضیح داد. بافت گفتوگو، موقعیت، دانش گوینده و شنونده و تجربهٔ بدنی میتوانند در شکلگیری تعبیر استعاری دخالت کنند.
در کتاب Extended Conceptual Metaphor Theory، او سه مسیر برای شکلگیری استعارههای مفهومی از هم متمایز میکند:
- مسیر مبتنی بر سلسلهمراتب طرحوارگی (Schematicity Hierarchy)
- مسیرهای موردی یا خاصِ بافت (Ad Hoc Pathways)
- مسیرهای مبتنی بر طرحوارهٔ تصویری مشترک (Shared Image Schema Pathways)
این مسیرها بهترتیب میتوانند به استعارههای نظاممند، استعارههای منفرد و غیرنظاممند، و استعارههای مبتنی بر شباهت یا قیاس نظاممند منجر شوند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://www.cambridge.org\&sz=32)
Extended Conceptual Metaphor Theory
این پیشنهاد به پرسش شما دربارهٔ کفایت طبقهبندی سهگانه مربوط است: کووچش توجه را از صرفِ نامگذاری انواع استعاره به مسیر شکلگیری و سازمانیافتن نگاشت استعاری نیز معطوف میکند.
## ۳. فوکونیه و ترنر: آمیزش مفهومی (Conceptual Blending)
[PPT - به نام آنکه او نامی ندارد PowerPoint Presentation - ID:1948456](https://images.openai.com/static-rsc-4/N4ZpVoV7bL2cqKjZCaL9A-VhE34SLgNjeQG_KNTcKxsJJ1X_C2uP75wfMyeUxvU4ZHbXkFbdmFIoLdixx0BUo1TJS9cJBxj5Ql9SXSFKncrWDSM4ThEy7cXzY8tBAYTdTSwlvI9qEDbRBsouT6rhlEVm6i2B1bjPCrMZVyoAH8k?purpose=inline)
[The Way We Think by Gilles Fauconnier & Mark Turner | Hachette Book Group](https://images.openai.com/static-rsc-4/_HdqipFwWmXwKMYrUOD1CbzL67yCbg00CD2hl8KFekrn3BhXVJ9Wsfpbbwrbwut9NpmDapORwMDcCbVwgnXdt547AH2ySj-I_HJkxBGxauYmEYQWhriqvrDYk0NJaBiEJZDXpLMk0ek34nQXDxykyPIBVHyFlQjnkaXlcA-Mav0?purpose=inline)
Gilles Fauconnier و Mark Turner
نظریهٔ آمیزش مفهومی
این دو پژوهشگر چارچوبی ارائه کردند که در آن، ساختارهای چند فضای ذهنی میتوانند با هم ترکیب شوند و ساختاری تازه پدید آورند؛ ساختاری که لزوماً در هیچیک از فضاهای اولیه بهتنهایی وجود نداشته است.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://plato.stanford.edu\&sz=32)
Stanford Encyclopedia of Philosophy
این نظریه را نباید صرفاً یک نوع چهارم از استعارهٔ مفهومی دانست؛ بلکه چارچوبی گستردهتر برای توضیح ساختن معناست که در تحلیل استعاره نیز کاربرد دارد.
مثلاً تعبیر «این جراح، قصاب است» ممکن است صرفاً با نگاشت یک حوزه به حوزهای دیگر بهطور کامل توضیح داده نشود؛ زیرا برداشت نهایی ما از این جمله به ترکیب دانش مربوط به جراحی، قصابی، مهارت، خشونت و موقعیت گفتار وابسته است.
## ۴. حاصل مقایسه برای پرسش شما
| پژوهشگر یا رویکرد | پیشنهاد اصلی | آیا نوع تازهای به سهگانه اضافه میکند؟ |
| ----------------- | ---------------------------------------------------- | ---------------------------------------- |
| جوزف گرِیدی | استعارههای اولیه و منشأ تجربی نگاشتها | نه لزوماً؛ نظریهٔ منشأ و شکلگیری است |
| زولتان کووچش | نظریهٔ گسترشیافته و مسیرهای متفاوت شکلگیری استعاره | از طبقهبندی صرف فراتر میرود |
| فوکونیه و ترنر | آمیزش چند فضای ذهنی و تولید معنای تازه | خیر؛ چارچوبی نظری متفاوت است |
نتیجهٔ مهم: بله، پس از لیکاف و جانسون پیشنهادهای مهمی مطرح شدهاند؛ اما پاسخ به پرسش «آیا نوع چهارمی وجود دارد؟» به این بستگی دارد که منظورمان یک دستهٔ تازه در طبقهبندی سنتی باشد یا سازوکاری تازه برای شکلگیری استعاره.
با توجه به بحثی که دربارهٔ درد و تجربههای حسی داشتیم، پیشنهاد میکنم قدم بعدی را روی نظریهٔ گرِیدی متمرکز کنیم؛ زیرا او مستقیماً به این پرسش نزدیک میشود که چگونه تجربههای ابتدایی و بدنی میتوانند مبنای نگاشتهای مفهومی قرار گیرند، بدون آنکه لازم باشد هر بار یک حوزهٔ مبدأ پیچیده و ساختارمند فرض کنیم.
من توجه داشتم که از احساس سوزش در فارسی استفاده نکنم، چون سوزش میتواند از مبدء حسی سوختن چیزی توسط اتش ناشی شده باشد، اما کلمه «درد» را نمیدانم و گمان هم نمیکنم از یک فریم حسی فیزیکی گرفته شده باشد، نظر شما چیست؟ و آیا این وضعیت در سایر لغات غیر فارسی چگونه است؟ یعنی کلمات دال بر حس باطنی آیا از یک حس ظاهری ناشی شده است؟
بهگمان من، تمایزی که در پرسش شما هست بسیار مهم است: آیا واژهای که اکنون بر یک تجربهٔ درونی دلالت میکند، در اصل از تجربهای حسی و بیرونی گرفته شده است، یا از ابتدا نامِ همان تجربهٔ درونی بوده است؟ این پرسش با مسئلهٔ استعارهٔ مفهومی ارتباط مستقیم دارد، اما نباید آن دو را یکی بگیریم.
در مورد فارسیِ «درد»، من فعلاً با احتیاط با حدس شما موافقم: دلیلی نداریم که صرفاً از معنای امروزی این واژه نتیجه بگیریم که معنای درونیِ آن از یک تجربهٔ حسی بیرونی استعاره شده است. البته این هم بهتنهایی ثابت نمیکند که واژه از ابتدا نامِ یک حس درونی بوده است؛ برای این نتیجه باید تاریخ واژه و خویشاوندان آن را بررسی کرد.
نکتهٔ اساسی این است که باید سه پرسش را از هم جدا کنیم:
1. پرسش پدیدارشناختی: آیا درد، خودش تجربهای حسی و مستقیم است، یا باید آن را با کمک تجربهای دیگر فهمید؟
2. پرسش زبانشناختی: آیا واژهٔ «درد» در تاریخ زبان از واژهای با معنای دیگری پدید آمده است؟
3. پرسش استعارهٔ مفهومی: آیا ما تجربهٔ درد را با ساختار تجربهای دیگر میفهمیم، مثلاً همچون سوختن، ضربه خوردن، زخم داشتن یا حمل بار؟
ممکن است پاسخ پرسش اول مثبت باشد، اما پاسخ پرسش دوم منفی؛ و ممکن است پاسخ پرسش سوم در بعضی کاربردها مثبت باشد، بیآنکه اصل واژه استعاری باشد.
برای مثال، کسی ممکن است درد را مستقیماً تجربه کند، ولی برای بیان آن بگوید «دردم مثل آتش میسوزد». در اینجا تجربهٔ درد لزوماً از تجربهٔ آتش ساخته نشده است؛ بلکه تجربهٔ آتش وسیلهای برای توصیف کیفیت درد شده است. حتی اگر واژهٔ «سوزش» در توصیف درد به کار رود، از آن نمیتوان نتیجه گرفت که مفهوم درد اساساً از مفهوم سوختن گرفته شده است.
## ۱. خودِ واژهٔ «درد» از نظر تاریخی چه میگوید؟
بر اساس یک فرهنگ ریشهشناختیِ واژگان ایرانی، «درد» فارسی از صورتِ فارسی میانهٔ dard میآید و با ریشهای ایرانی به معنای «درد داشتن» ارتباط دارد. برای ریشهٔ دورتر، پیوندهایی با معنای «دریدن، شکافتن یا رنج بردن» پیشنهاد شده است؛ اما این تحلیل ریشهشناختی قطعی و بیاختلاف نیست.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://en.wiktionary.org\&sz=32)
Wiktionary, the free dictionary
+1
این نکته برای بحث شما جالب است: اگر ارتباط با «دریدن» درست باشد، ممکن است واژه از نظر تاریخی با تجربهای مانند آسیبدیدن یا شکافتهشدن پیوند داشته باشد. اما حتی در آن صورت نیز هنوز نمیتوان گفت که مفهوم درد از یک حس ظاهری گرفته شده است.
چرا؟ چون «دریدن» نام یک رویداد یا تغییر در چیزی است، نه لزوماً نام یک حس بینایی یا لامسه. همچنین، ممکن است ریشهٔ واژه از ابتدا به رنج و درد اشاره داشته باشد و ارتباط پیشنهادی با «دریدن» تنها یک خویشاوندی تاریخی یا بازسازی ریشهشناختی باشد.
پس دربارهٔ «درد» باید میان این دو ادعا فرق گذاشت:
- ادعای ضعیفتر: واژه ممکن است در گذشته با مفهوم آسیبدیدن یا دریدن ارتباط داشته باشد.
- ادعای قویتر: انسان ابتدا تجربهٔ بیرونیِ دریدن را داشته و سپس با استعاره، نام آن را به تجربهٔ درونی درد منتقل کرده است.
ادعای اول پشتوانهٔ ریشهشناختی دارد؛ اما ادعای دوم از آن بهتنهایی نتیجه نمیشود.
## ۲. آیا در زبانهای دیگر، نام درد از یک حس ظاهری گرفته شده است؟
خیر، دستکم نمیتوان چنین قاعدهٔ همگانیای را پذیرفت. زبانها مسیرهای متفاوتی دارند.
## فارسی
درد
صورت فارسی میانهٔ dard ثبت شده است. پیوند پیشنهادی با ریشهای به معنای درد داشتن و احتمالاً دریدن، مستقیماً ثابت نمیکند که واژه از یک حس بیرونی استعاره شده باشد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://en.wiktionary.org\&sz=32)
Wiktionary, the free dictionary
+1
## انگلیسی
pain
این واژه از فرانسوی کهن peine و لاتین poena آمده است؛ معنای تاریخیِ این خانوادهٔ واژگانی با «مجازات، کیفر و رنج» ارتباط دارد. بنابراین مسیر تاریخی آن را نمیتوان سادهوار «نام یک حس بیرونی ← نام درد» دانست.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://www.etymonline.com\&sz=32)
Etymology, Origin & Meaning
+1
## فرانسوی
douleur
این واژه از لاتین dolor، به معنای درد یا رنج جسمانی و روانی، آمده است و با فعل dolere، به معنای درد کشیدن یا رنج بردن، ارتباط دارد. در این مورد نیز ریشهشناسی نشان نمیدهد که واژه حتماً از یک حس ظاهری مشتق شده باشد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://www.dictionnaire-academie.fr\&sz=32)
9e édition
+1
این نمونهها یک نکتهٔ روششناختی را نشان میدهند: برای شناخت منشأ واژهٔ درد، باید تاریخ همان واژه را بررسی کرد؛ نمیتوان از این واقعیت که درد گاهی با سوختن، بریدن یا ضربهخوردن توصیف میشود، نتیجه گرفت که نام آن نیز از یکی از این تجربهها گرفته شده است.
## ۳. اما آیا بیشتر واژههای مربوط به درد از حوزههای حسی دیگر میآیند؟
اینجا باید یک تمایز ظریفتر بگذاریم. پژوهشی زبانشناختی دربارهٔ بیش از بیست زبان نشان داده است که در حوزهٔ درد، بسیاری از فعلها و تعبیرها از حوزههای معنایی دیگر گرفته میشوند؛ مثلاً تعبیرهایی معادل «چشمهایم میسوزد» یا «گلویم میخارد». پژوهشگران این تغییرات را بررسی کردهاند و نشان دادهاند که انتقال معنایی همیشه صرفاً استعاره یا مجاز به معنای سادهٔ آن نیست.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://www.degruyterbrill.com\&sz=32)
De Gruyter Brill
اما موضوع این پژوهشها عمدتاً واژهها و تعبیرهای مشخصِ بیان درد است، نه اینکه آیا مفهوم بنیادی درد در همهٔ زبانها از یک حس دیگر ساخته شده است.
برای روشن شدن تفاوت، این سه مورد را در نظر بگیرید:
| تعبیر | چه چیزی از آن میفهمیم؟ |
| -------------------- | --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- |
| «درد دارم» | درد را مستقیماً نام میبریم؛ هیچ مبدأ حسیِ دیگری در خود عبارت آشکار نیست. |
| «دردم میسوزد» | درد با کیفیت حسیِ سوختن توصیف میشود؛ این میتواند انتقال معنایی باشد. |
| «حرفش دلم را سوزاند» | تجربهٔ عاطفی با الگویی برگرفته از سوختن جسمانی بیان شده است؛ این مورد نمونهٔ روشنتری برای بررسی استعارهٔ مفهومی است. |
در نتیجه، ممکن است یک زبان برای بیان درد از چندین حوزهٔ حسی و جسمانی بهره بگیرد، بیآنکه واژهٔ عام آن زبان برای «درد» نیز از همان حوزهها آمده باشد.
## ۴. آیا «حس باطنی» در اصل از «حس ظاهری» گرفته شده است؟
اگر مقصود شما این است که آیا انسان برای فهم تجربههای درونی، ناچار است آنها را از تجربههای بیرونی اقتباس کند، پاسخ منفی است: چنین ضرورت همگانیای ثابت نشده است.
دستکم سه وضعیت ممکن است:
1. نامگذاری مستقیم تجربه: واژهای از آغاز در زبان برای تجربهای مانند درد یا رنج به کار رفته باشد؛ البته اینکه بتوانیم منشأ آغازین آن را اثبات کنیم، مسئلهٔ دیگری است.
2. گسترش معنایی: واژهای که ابتدا به تجربهای جسمانی مربوط بوده، بعدها برای تجربهای عاطفی هم به کار برود؛ مثلاً «زخم عاطفی».
3. توصیف به کمک تجربهای دیگر: گوینده برای روشنتر کردن کیفیت یک تجربهٔ درونی، آن را به سوختن، فشار، سنگینی یا بریدن تشبیه کند.
این سه وضعیت از نظر استعارهشناسی یکسان نیستند. حتی اگر وضعیت دوم یا سوم در یک واژه یا تعبیر وجود داشته باشد، نمیتوان آن را به همهٔ واژگان مربوط به حالات درونی تعمیم داد.
پژوهشهای میانزبانی دربارهٔ مفهوم درد نیز هشدار میدهند که تجربهٔ درد ممکن است در میان انسانها مشترک باشد، اما زبانهای مختلف آن را به شیوههای یکسان دستهبندی و مفهومپردازی نمیکنند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://academic.oup.com\&sz=32)
Oxford Academic
+1
## ۵. ارتباط این بحث با استعارهٔ مفهومی
به نظرم پرسش شما ما را به یک مسئلهٔ بنیادیتر میرساند:
آیا تجربهٔ درونیِ درد، برای اینکه قابل فهم باشد، به یک حوزهٔ حسیِ دیگر نیاز دارد؛ یا درد خود یک حوزهٔ تجربهای مستقل است که گاهی با حوزههای دیگر توصیف میشود؟
من میان این دو موضع، دومی را از نظر مفهومی موجهتر میدانم. درد میتواند خودش یک حوزهٔ تجربه باشد؛ سپس زبان، برای توصیف انواع و شدتهای آن، از سوختن، فشار، بریدن، تیرکشیدن و مانند آن بهره بگیرد. این بهرهگیری میتواند استعاری یا مبتنی بر شباهتهای تجربهشده باشد، ولی لزوماً منشأ خود مفهوم درد نیست.
در این صورت، «درد» برای نظریهٔ استعارهٔ مفهومی نمونهای بسیار ارزشمند است: یک حوزهٔ تجربه که ممکن است هم مبدأ استعاره باشد و هم مقصد آن. مثلاً درد جسمانی میتواند مبدأیی برای فهم رنج عاطفی باشد؛ و در جهت عکس، واژههای مربوط به حالات روانی نیز ممکن است برای توصیف درد جسمانی به کار روند.
بنابراین، برای ادامهٔ بحث ما، پرسش دقیقتر شاید این باشد: آیا «درد» یک حوزهٔ تجربهٔ بنیادی است، مانند دیدن یا شنیدن، یا خودش از چند مؤلفهٔ حسی و عاطفی تشکیل شده است؟ این پرسش دیگر صرفاً ریشهشناختی نیست؛ به نظریهٔ تجربه، معنا و مفهومسازی مربوط میشود.
این پرسش دقیق را بهتر است از رشته عصبشناسی هم کمک بگیریم، چون به نظر میرسد احساس درد واضح باشد که تفاوتی با دیدن و شنیدن ندارد بلکه از آنها در جهت تجربه بنیادی بودن برتر است، آیا چنین نیست؟
به نظرم پیشنهاد شما برای وارد کردن عصبشناسی کاملاً بجاست؛ زیرا میتوانیم بحث را از حدس دربارهٔ منشأ واژهها فراتر ببریم و بپرسیم خودِ تجربهٔ درد از نظر دستگاه عصبی چه جایگاهی دارد.
اما در گزارهٔ شما دو ادعای متفاوت وجود دارد که بهتر است از هم جدا کنیم:
- ادعای نخست: درد، مانند دیدن و شنیدن، تجربهای بنیادی است و برای تجربهشدن لازم نیست از تجربهای دیگر استنتاج شود.
- ادعای دوم: درد از دیدن و شنیدن بنیادیتر است؛ یعنی دیدن و شنیدن به نوعی بر تجربهٔ درد یا تجربهای همسطح آن تکیه دارند.
من با ادعای نخست تا حد زیادی موافقم، اما ادعای دوم به توضیح و شواهد بیشتری نیاز دارد. عصبشناسی میتواند در این تمایز به ما کمک کند، هرچند واژهٔ «بنیادی» باید دقیق تعریف شود.
## ۱. عصبشناسی دربارهٔ درد چه میگوید؟
یک نکتهٔ بسیار مهم در عصبشناسی این است که باید میان دریافت عصبیِ محرک آسیبزا و تجربهٔ آگاهانهٔ درد تفاوت گذاشت.
- Nociception — دردآسیبی: دستگاه عصبی محرکهایی را پردازش میکند که میتوانند به بافت بدن آسیب برسانند.
- Pain — دردِ تجربهشده: تجربهای ناخوشایند و شخصی است که با آسیب واقعی یا احتمالی بافت ارتباط دارد، یا به تجربهٔ ناشی از آن شباهت دارد.
این دو یکسان نیستند. فعالیت نورونهای حساس به محرکهای آسیبزا بهتنهایی ثابت نمیکند که شخص درد را تجربه میکند؛ و تجربهٔ درد نیز همیشه مستلزم وجود آسیب بافتیِ قابلتشخیص نیست. این تمایز در تعریف رسمی انجمن بینالمللی مطالعهٔ درد (IASP) تصریح شده است.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://www.iasp-pain.org\&sz=32)
IASP
+1
این موضوع برای بحث فلسفی ما اهمیت دارد: درد صرفاً یک پیام عصبی دربارهٔ آسیب نیست؛ خودِ تجربهٔ درد چیزی است که باید توضیح داده شود.
## ۲. آیا درد از دیدن و شنیدن بنیادیتر است؟
پاسخ به معنای «بنیادیتر» بستگی دارد. میتوان دستکم سه معیار در نظر گرفت:
الف) بنیادی از نظر تجربهٔ مستقیم
دیدن، شنیدن و درد، هر سه میتوانند تجربههایی مستقیم باشند. برای دیدن رنگ قرمز لازم نیست ابتدا درد را تجربه کنیم؛ برای تجربهٔ درد نیز لازم نیست ابتدا رنگ، صدا یا چیز دیگری را تجربه کرده باشیم. بنابراین از این جهت، دلیلی نداریم که درد را بنیادیتر بدانیم.
ب) بنیادی از نظر ارتباط با بدن و بقا
درد جایگاه ویژهای دارد: معمولاً توجه را به خود جلب میکند، از ما میخواهد کاری انجام دهیم یا از چیزی دور شویم، و با ناخوشایندی و انگیزش برای اجتناب همراه است. از این نظر میتوان گفت درد از دیدن یا شنیدنِ صرف، کارکرد زیستیِ متفاوت و گاه فوریتری دارد؛ اما این به معنای برتری مطلق آن نیست.
ج) بنیادی از نظر ساختار دستگاه عصبی
درد به یک دستگاه حسیِ منفرد و ساده محدود نیست؛ در آن پردازشهای حسی، عاطفی، شناختی و وابسته به زمینه با یکدیگر تعامل دارند. به همین دلیل، تجربهٔ درد را نمیتوان به یک حس خام یا فعالیت یک مسیر عصبی تقلیل داد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
PMC
+1
## ۳. نکتهای که به نظرم از همه مهمتر است
احتمال میدهم مقصود شما از «بنیادیتر بودن» درد، نه تقدم زیستی آن، بلکه استقلال آن در مقام تجربه باشد.
وقتی درد دارم، لازم نیست ابتدا چیزی را ببینم یا بشنوم تا از طریق آن به وجود درد پی ببرم. درد خودش در تجربه حاضر است. حتی اگر ندانم چه چیزی باعث آن شده، ممکن است کاملاً از درد خود آگاه باشم.
اما این ویژگی بهتنهایی درد را برتر از دیدن و شنیدن نمیکند؛ زیرا من نیز ممکن است رنگی را ببینم یا صدایی را بشنوم، بیآنکه ابتدا تجربهای دیگر را واسطه قرار دهم.
بااینحال، تفاوت مهمی وجود دارد: درد معمولاً فقط کیفیتی برای مشاهدهکردن نیست؛ کیفیتی ناخوشایند دارد که به نحوی با وضعیت خودِ تجربهکننده و انگیزش او برای عمل پیوند خورده است. دیدن رنگ قرمز، بهخودیخود، چنین الزام عاطفی و انگیزشیای ندارد.
این همان چیزی است که درد را از نظر فلسفهٔ ذهن به موردی ویژه تبدیل میکند؛ نه اینکه لزوماً آن را از هر حس دیگری بنیادیتر سازد.
## ۴. نتیجه برای بحث ما دربارهٔ استعارهٔ مفهومی
من فعلاً این صورتبندی را دقیقتر میدانم:
درد یک حوزهٔ تجربهای مستقل است، اما استقلال آن به این معنا نیست که تمام مفاهیم مربوط به درد از هر تجربهٔ دیگری جدا هستند.
ما میتوانیم درد را مستقیماً تجربه کنیم، سپس برای توصیف گونهها و کیفیتهای آن از مفاهیمی مانند سوختن، بریدن، فشار، تیرکشیدن یا سنگینی کمک بگیریم. در چنین مواردی، این تجربههای دیگر ممکن است ابزار توصیف یا مبدأ نگاشت استعاری باشند، نه منشأ ضروریِ خود تجربهٔ درد.
البته یک پرسش عمیقتر همچنان باقی میماند: آیا «ناخوشایندی» و میل به اجتناب، جزء ذاتی تجربهٔ دردند، یا میتوان درد را از این دو جدا کرد؟ پژوهش دربارهٔ ابعاد حسی و عاطفی درد نشان میدهد که این ابعاد از هم متمایزند، هرچند در تجربهٔ معمول درد بهشدت با یکدیگر ارتباط دارند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
PMC
+1
اگر این تمایز را روشن کنیم، بهتر میتوانیم بفهمیم که آیا درد یک تجربهٔ بنیادیِ واحد است یا تجربهای مرکب که چند مؤلفهٔ مستقل دارد. این پرسش، به گمان من، برای ادامهٔ بحث شما از منشأ مفاهیم و استعارهها مهمتر از خودِ ریشهشناسی واژهٔ «درد» است.
«بنیادی تر بودن» میتواند معنای دیگری هم داشته باشد، یعنی طوری سیطره بر دستگاه احساس دارد که شخص نمیتواند آن را مثل دیدن و شنیدن و سایر حواس بیرونی، در اختیار خود بگیرد و بتواند خود را از آن منصرف کند، درد احساس همراه ناچاری احساس است.
این تعبیر شما، «درد احساس همراه ناچاری احساس است»، به نظرم هستهٔ مهمی از مسئله را روشن میکند. عصبشناسی هم بخشی از آن را تأیید میکند، هرچند نه به صورت مطلق.
## ۱. درد فقط تجربهای نیست که توجه ما را جلب کند؛ توجه را هم به خود میکشد
پژوهشهای عصبشناختی نشان میدهند که درد میتواند توجه را بهطور غیرارادی به خود جلب کند و پردازش فعالیتهای دیگر را مختل سازد. این اثر با اهمیت انگیزشی درد، یعنی ضرورت احتمالیِ دورشدن از آسیب یا یافتن راه تسکین، ارتباط دارد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
PubMed
+1
اما نکتهٔ ظریف این است که توجه به درد تا حدی غیرارادی است، ولی کاملاً از کنترل ارادی بیرون نیست. منحرفکردن توجه، تمرکز بر فعالیتی دیگر و برخی فرایندهای شناختی میتوانند شدت دردِ تجربهشده را تغییر دهند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://doi.org\&sz=32)
Nature Reviews Neuroscience
+1
بنابراین، شاید بهتر باشد بگوییم درد مقاومت بیشتری در برابر کنترل ارادی ایجاد میکند، نه اینکه اصولاً کنترلناپذیر باشد.
## ۲. تفاوت درد با دیدن و شنیدن در چیست؟
فرض کنید مشغول مطالعه هستید و صدای پرندهای را میشنوید. معمولاً میتوانید تصمیم بگیرید که توجهتان را به متن برگردانید و صدای پرنده را نادیده بگیرید. البته ممکن است صدایی ناگهانی یا بسیار بلند توجهتان را ناخواسته جلب کند.
حالا فرض کنید دنداندرد شدیدی دارید. حتی اگر تصمیم بگیرید به آن فکر نکنید، درد ممکن است بارها توجه شما را به خود بازگرداند. گویی صرفاً چیزی نیست که تجربه میکنید؛ چیزی است که از شما طلب واکنش میکند.
این تفاوت را میتوان با سه ویژگی توضیح داد:
- برجستگی توجهی: درد میتواند بهطور غیرارادی توجه را به خود معطوف کند.
- بار ناخوشایند: درد معمولاً صرفاً یک کیفیت حسی خنثی نیست؛ تجربهای ناخوشایند است.
- فشار انگیزشی: درد معمولاً میل به توقف، اجتناب یا تسکین ایجاد میکند.
پژوهشهای مربوط به پردازش عاطفی و انگیزشی درد نیز این پیوند میان ناخوشایندی، جلب توجه و میل به گریز را برجسته میکنند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
PubMed
+1
## ۳. آیا میتوان این را «بنیادیتر بودن» نامید؟
بله؛ اگر تعریف شما از بنیادیبودن همین باشد، میتوان از یک معنای مشخص و قابلدفاع سخن گفت:
درد از حیث سیطره بر توجه و انگیزش، ممکن است بنیادیتر یا دستکم اولویتمندتر از بسیاری از تجربههای حسیِ بیرونی باشد.
اما برای دقت بیشتر، من ترجیح میدهم آن را «اولویت انگیزشی» یا «سیطرهٔ توجهی» بنامیم؛ زیرا این اصطلاحها روشن میکنند که دقیقاً چه چیزی را بنیادیتر میدانیم.
این برتری هم مطلق نیست: دیدن یک خطر ناگهانی، شنیدن صدای انفجار یا تجربهٔ ترس شدید نیز ممکن است توجه و رفتار شخص را بهشدت تحت سلطهٔ خود درآورد. پس ویژگی اختصاصی درد نیست که هرگز نتوان از آن منصرف شد؛ ویژگی مهم آن، پیوند معمولاً نیرومند میان تجربهٔ حسی، ناخوشایندی و ضرورت واکنش است.
و این ما را به پرسش نخست شما دربارهٔ استعاره بازمیگرداند: اگر درد از ابتدا چنین تجربهٔ مستقلی است که هم احساس میشود و هم شخص را به واکنش وامیدارد، شاید لازم نباشد منشأ مفهوم آن را در یک حس ظاهری جستوجو کنیم. ممکن است درد یکی از حوزههای بنیادی تجربه باشد که بعدها برای توصیفش از استعارههای گوناگون استفاده میکنیم.
مقصود من این نبود، منظورم این بود که میتوانیم مثلا چشم خود را ببندیم یا کیسه سیاه ضخیم بر سر بکشیم، و یا گوش خود را به شدت مسدود کنیم، و همچنین سایر حواس، ولی درد را چه میکنیم؟ البته میتوانیم با داروی بی حسی غلبه کنیم، ولی روش متعارف وجود زیستی انسان نیست.
اکنون مقصودتان را دقیقتر میفهمم. شما دربارهٔ شدت درد یا جلب توجه آن صحبت نمیکنید؛ نکتهتان این است که انسان میتواند بهطور متعارف راه ورود بسیاری از تجربههای حسی را ببندد، اما برای بستن راه درد، معمولاً چنین اختیار مستقیمی ندارد.
این تمایز واقعاً مهم است و صورتبندی قبلی من آن را بهدرستی نگرفته بود.
## تفاوتی که شما مطرح میکنید
| حس | راه متعارفِ قطع یا محدودکردن تجربه |
| ------ | ----------------------------------------------------------------------------------- |
| بینایی | بستن چشمها یا پوشاندن آنها |
| شنوایی | دورشدن از صدا یا استفاده از محافظ گوش |
| بویایی | دورشدن از منبع بو؛ با محدودیتهای خاص |
| چشایی | نخوردن یا بیرونآوردن ماده از دهان، هرچند حس چشایی بهسادگی خاموش نمیشود |
| درد | معمولاً نمیتوان صرفاً با تصمیمگرفتن یا بستن یک اندام حسی، تجربهٔ درد را متوقف کرد |
در واقع، چشم و گوش اندامهایی هستند که میتوانیم بهطور نسبتاً مستقیم از ورود بخشی از محرکهایشان جلوگیری کنیم. اما درد یک اندام حسیِ واحد و قابلبستن ندارد؛ از گیرندهها و مسیرهای عصبی پراکنده در بدن و از پردازشهای مغزی پدید میآید. همچنین درد میتواند حتی بدون محرک آسیبزای جاری یا آسیب قابلمشاهده ادامه یابد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pain.ucsf.edu\&sz=32)
Pain Management Education at UCSF
+2
البته حتی این مقایسه نیز مطلق نیست: بستن چشم، بینایی را از میان نمیبرد اگر محرک از راه دیگری دریافت شود؛ و درد نیز در بعضی شرایط با سازوکارهای طبیعی مغز، توجه، انتظار یا روشهای درمانی کاهش مییابد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
PubMed
+1
## چرا این نکته برای مفهوم «بنیادیبودن» مهم است؟
به نظرم شما معیاری را پیشنهاد میکنید که میتوان آن را اختیارپذیریِ حسی نامید:
- بعضی حواس را میتوان با یک عمل ارادیِ ساده، تا حد زیادی از کار انداخت.
- اما درد را نمیتوان به همان روش، مستقیماً خاموش کرد؛ معمولاً باید علت یا مسیرهای عصبیِ آن را تغییر داد، یا بر پردازش آن اثر گذاشت.
از این جهت، درد در ساختار زیستی انسان جایگاه ویژهای دارد. بااینحال، نتیجهٔ دقیق این نیست که درد از نظر عصبشناختی بنیادیتر از همهٔ حواس است؛ بلکه این است که درد در مقایسه با بینایی و شنوایی، بهسادگی تحت کنترل مستقیم ارادی قرار نمیگیرد.
و این تمایز به بحث اصلی ما نیز راه میگشاید: شاید درد از آن جهت یک حوزهٔ تجربهای بنیادی باشد که نمیتوان آن را مانند یک کانال حسیِ بیرونی، بهسادگی مسدود کرد. اما این هنوز فرضیهای دربارهٔ معنای «بنیادی» است، نه نتیجهای قطعی از عصبشناسی. برای تبدیل آن به ادعایی قویتر، باید روشن کنیم آیا بنیادیبودن مورد نظر شما به معنای استقلال تجربه، ناتوانی در خاموشکردن آن، یا جایگاه ویژهٔ آن در سازمان زیستی انسان است؛ این سه معنا ممکن است با یکدیگر ارتباط داشته باشند، ولی یکسان نیستند.
شخصی که کور مادرزاد است و نیز کر مادرزاد و نیز مشکلات پوستی دارد که لامسه و ذائقه و شامه ندارد، آیا احساس درد میکند یا خیر؟ اگر میکند پس درد تحلیل عصبشناسی خاص خود دارد.
بله، و مثال شما به نکتهٔ مهمی میرسد: درد دستگاه عصبیِ ویژهٔ خود را دارد، و از بین رفتن حواس دیگر لزوماً به معنای از بین رفتن توانایی احساس درد نیست. شواهد عصبشناختی از این نتیجه پشتیبانی میکنند.
## ۱. آیا چنین شخصی میتواند درد را احساس کند؟
اگر شخصی از بدو تولد نابینا و ناشنوا باشد و حس بویایی، چشایی و لامسهاش را نیز از دست داده باشد، باز هم ممکن است درد را احساس کند؛ البته پاسخ دقیق به علت و گسترهٔ آسیب عصبی او بستگی دارد.
دلیلش این است که مسیرهای عصبیِ بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی، لامسه و درد کاملاً یکسان نیستند. برای مثال، درد از گیرندههای تخصصیافتهای به نام نوسیسپتورها (nociceptors) و مسیرهای عصبی ویژهٔ خود منتقل و در دستگاه عصبی مرکزی پردازش میشود. بنابراین، از دست رفتن یک حس لزوماً مسیر درد را از بین نمیبرد.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://www.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
NCBI Bookshelf
+1
البته اصطلاح «لامسه» نیز باید دقیق باشد: لامسهٔ معمولی، احساس فشار، ارتعاش، دما و درد، کارکردهای مرتبط اما متمایزی هستند. ممکن است شخصی برخی از آنها را از دست بدهد و برخی دیگر را حفظ کند.
## ۲. شاهد مهمتر: کسانی که درد را احساس نمیکنند
عصبشناسی موردی را نیز میشناسد که از نظر استدلال شما بسیار گویاست: بیدردی مادرزادی (Congenital Insensitivity to Pain).
افراد مبتلا به برخی از این اختلالات از بدو تولد درد جسمانی را احساس نمیکنند، بااینحال ممکن است بینایی، شنوایی، هوش و بسیاری از تواناییهای حسی دیگرشان طبیعی باشد. در بعضی انواع، تغییرات ژنتیکی در ژنهایی مانند `SCN9A` موجب اختلال در انتقال پیامهای عصبیِ درد میشوند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://medlineplus.gov\&sz=32)
MedlinePlus
+1
این واقعیت دو نکته را نشان میدهد:
- احساس درد بهطور کامل به بینایی، شنوایی یا لامسهٔ معمولی وابسته نیست.
- دستگاه عصبی میتواند توانایی احساس درد را از دست بدهد، درحالیکه بسیاری از تواناییهای حسی دیگر حفظ شدهاند.
## ۳. نتیجهٔ فلسفی برای بحث شما
به نظرم مثال شما از این فرضیه پشتیبانی میکند که درد را نباید صرفاً یکی از کیفیتهای لامسه یا نوعی فرعی از حسهای بیرونی به شمار آورد.
اما باید دو ادعا را از هم جدا کنیم:
ادعای عصبشناختی: درد مسیرهای گیرندهای و عصبیِ متمایز و سازوکارهای پردازشی ویژهای دارد.
ادعای فلسفی: درد از نظر ماهیت تجربه، بنیادیتر از دیدن و شنیدن است.
ادعای نخست بهخوبی پشتوانهٔ علمی دارد؛ اما ادعای دوم از آن بهتنهایی نتیجه نمیشود. استقلال عصبی، بهخودیخود، برتری فلسفی یا بنیادیتر بودن یک تجربه را ثابت نمیکند.
بااینحال، نکتهٔ شما دربارهٔ اینکه نمیتوان درد را مانند بینایی با بستن چشمها خاموش کرد، در کنار این استقلال عصبی، زمینهٔ خوبی برای صورتبندی فرضیهای دقیقتر فراهم میکند: درد نهفقط یک حوزهٔ حسی متمایز، بلکه تجربهای است که معمولاً بدون امکانِ قطع مستقیم و ارادیِ ورودی آن، در زندگی زیستی انسان حضور دارد. این ویژگی آن را از نظر ساختار تجربه و نسبتش با اراده، موردی ویژه میسازد؛ هرچند برای اثبات اینکه «بنیادیتر» از سایر حواس است، هنوز به تعریف و استدلال فلسفی جداگانه نیاز داریم.
مقصود از بنیادیتر این نیست که سایر حواس به نوعی به او محتاج باشند یا به او برگردند، بلکه منظور تقدم رتبه احساسی آن است، مثلا اگر تمام بخش اعصاب محیطی را حذف کنیم و فقط سیستم اعصاب مرکزی برقرار باشد، میتواند درد پردازش شود و یا تجربه درونی قطع نظر از شکاف تبیین داشته باشد.
اکنون معنای «تقدم رتبهٔ احساسی» را بهتر میفهمم. شما نمیگویید درد علت سایر حواس است یا آنها به درد فروکاستنیاند؛ بلکه میپرسید آیا درد در مرتبهای از تجربه قرار دارد که از حیث وابستگی به اندامها و ورودیهای حسیِ محیطی، با بینایی و شنوایی تفاوت بنیادی دارد.
مثال شما دربارهٔ باقیماندن دستگاه عصبی مرکزی، پرسش را بسیار دقیق میکند. فقط باید دو مسئله را از هم جدا کنیم:
1. آیا مغز میتواند بدون دریافت پیام تازه از اعصاب محیطی، همچنان تجربهای دردناک داشته باشد؟
2. آیا اگر تمام ارتباطهای عصبی محیطی قطع شوند، دستگاه عصبی مرکزیِ باقیمانده میتواند درد را تولید یا تجربه کند؟
پاسخ پرسش نخست بله است. پاسخ پرسش دوم به معنای دقیق «قطعکردن تمام اعصاب محیطی» و وضعیت مغز بستگی دارد.
## ۱. آیا دستگاه عصبی مرکزی بهتنهایی میتواند درد ایجاد کند؟
از نظر بالینی، شواهدی داریم که تجربهٔ درد میتواند بدون ورود همزمانِ پیام دردآسیبی از بافتهای محیطی رخ دهد. برای مثال، درد مرکزی ممکن است در اثر آسیب یا اختلال در دستگاه عصبی مرکزی پدید آید؛ درد اندام خیالی نیز نشان میدهد که تجربهٔ درد میتواند پس از قطع عضو ادامه پیدا کند.
[image](https://www.google.com/s2/favicons?domain=https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov\&sz=32)
PubMed
+1
اما اینجا یک تمایز مهم وجود دارد:
- نبودِ محرک آسیبزا در بافت، لزوماً به معنای نبودِ پیام عصبی محیطی نیست.
- نبودِ پیام دردآسیبیِ جاری، لزوماً به معنای نبودِ هرگونه فعالیت عصبی محیطی نیست.
- و این دو هیچکدام بهخودیخود ثابت نمیکنند که مغزی که هرگز هیچ ورودی حسی نداشته، میتواند تجربهٔ درد داشته باشد.
بنابراین، اگر منظورتان حذف کامل تمام اعصاب محیطی در انسانی زنده باشد، نمیتوانیم با اطمینان بگوییم که چنین وضعیتی امکانپذیر است و مغزِ باقیمانده حتماً درد را تجربه خواهد کرد. دستگاه عصبی محیطی فقط حواس نیست؛ در تنظیم بسیاری از کارکردهای حیاتی بدن نیز دخالت دارد.
## ۲. اما آیا این موضوع «تقدم رتبهٔ احساسی» درد را ثابت میکند؟
به نظرم هنوز نه؛ و دلیلش برای بحث شما مهم است.
تجربهٔ دیدن و شنیدن نیز میتواند بدون محرک بیرونیِ همزمان رخ دهد: در رؤیا، توهم دیداری یا توهم شنیداری. پس اگر معیار این باشد که تجربه میتواند بدون محرک بیرونیِ جاری وجود داشته باشد، درد تنها تجربهای نیست که چنین قابلیتی دارد.
در عین حال، یک تفاوت باقی میماند: درد، بهطور معمول، با ناخوشایندی و گرایش به رهایی از آن همراه است؛ درحالیکه دیدن یا شنیدن، فینفسه، لزوماً ناخوشایند نیست. این تفاوت ممکن است به همان تقدم رتبهایای مربوط باشد که شما در پی صورتبندی آن هستید، ولی از نظر علمی هنوز باید آن را جداگانه تعریف و بررسی کرد.
## ۳. صورت دقیقتر فرضیهٔ شما
فکر میکنم بتوانیم پرسش شما را اینگونه صورتبندی کنیم:
آیا درد از نظر رتبهٔ پدیداری، تجربهای ویژه است که حضورش در آگاهی با نوعی تحمیل یا ناگزیری همراه است، درحالیکه برخی تجربههای حسی دیگر را میتوان با قطع ورودی مربوط به آنها متوقف کرد؟
این صورتبندی با پرسش سادهترِ «آیا درد مسیر عصبی خاص خود را دارد؟» تفاوت دارد. اولی دربارهٔ جایگاه درد در ساختار تجربهٔ آگاهانه است؛ دومی دربارهٔ سازوکار زیستی آن.
عصبشناسی میتواند به ما نشان دهد که درد به ورودیهای محیطی وابستهٔ مطلق نیست و دستگاه عصبی مرکزی در تولید و تعدیل آن نقش اساسی دارد. اما اینکه این ویژگی به معنای تقدم رتبهٔ احساسی است، هنوز یک فرضیهٔ فلسفی است، نه نتیجهای که مستقیماً از دادههای عصبشناختی به دست آید.
استعاره مفهومي