بسم الله الرحمن الرحیم

کسانی از زیدیة که با دیدن کرامت از أئمة علیهم السلام مستبصر شدند

الزيدية
شرح حال زيد بن علي بن الحسين(79 - 122 هـ = 698 - 740 م)
الزیدیة والإمام المفترض الطاعة
شواهد کبروي و صغروي برای مدل وظیفه در زمان غیبت
شرح حال زيد بن علي بن الحسين بن زيد بن علي بن الحسين ع-زيد الأصغر-الشبيه النسابة(000 - ح 254 هـ = 000 - ح 868 م)






منتهي الامال (106/ 2)
از مذهب زيدى دست برداشتم
چـهارم ـ در ( كشف الغمه ) از قاسم بن عبدالرحمن روايت كرده است كه گفت من زيدى مذهب بودم وقتى رفتم به بغداد، روزى در بغداد بودم ديدم كه مردم در حركت و اضطرابند بعضى مى دوند و بعضى بالاى بلنديها مى روند و بعضى ايستاده اند، پرسيدم : چه خبر است ؟ گفتند: ابن الرضا! ابن الرضا! يعنى حضرت جواد پسر حضرت امام رضا عليهما السلام مى آيد. گفتم به خدا سوگند كه من نيز مى ايستم و او را مشاهده مى كنم ، پس ناگاه ديدم كه آن حضرت پيدا شد و سوار بر استرى بود من با خود گفتم لعن اللّه اصحاب الا مامة ؛ يعنى دور باشند از رحمت خدا گروه اماميه هنگامى كه اعتقاد كردند كه خداوند طاعت اين جوان را واجب گـردانيده تا اين خيال در دل من گذشت حضرت رو به من كرد و فرمود:
يا قاسم بن عبدالرحمن ! ( اَبَشَرا مِنّا واحدا نَتَّبِعُهُ اِنّا اذا لَفى ضَلالٍ وَ سُعُرٍ ) .(26)
دوباره در دل خود گفتم كه او ساحر است ، ديگر باره رو كرد به من و فرمود:
( ءَاُلْقِىَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ اَشِرٌ ) .(27)
آن وقت كه حضرت از خيالات من خبر داد من اعتقادم كامل شد و اقرار بر امامت او نمودم و اذعان نمودم كه او حجة اللّه است بر خلق خدا.(28)

منتهي الامال (106/ 3)
مؤ لف گـويد: كه اين دو آيه مباركه در سوره قمر است ، و معنى آيه اول بنابر آنـچـه در تفسير است آنكه : تكذيب كردند قوم ثمود حضرت صالح پيغمبر عليه السلام را و گـفتند آيا آدمى كه از جنس ما است و يگانه است كه هيچ تبعى و حشمى ندارد پيروى كنيم او را؟ مراد انكار اين معنى است يعنى تابع شخصى نشويم كه فضلى و مزيتى بر ما ندارد و بى كس و بى يار و بى خويش و تبار است به درستى كه اين هنگام كه متابعت او كنيم در گمراهى و آتشهاى سوزان خواهيم بود. و معنى آيه دوم اين است : آيا القا كرده است وحى بر او از ميان ما و حال آنكه در ميان ما اولى و احق از وى يافت مى شود؟ نه چنين است كه وحى مختص باشد به او بلكه او درغگوى است و خودپسند و متكبر.

چرا شيعه دوازده امامى شدم ؟
منتهي الامال (106/ 4)
پـنجم ـ شيخ مفيد و طبرسى و ديگران روايت كرده اند از على بن خالد كه گفت : زمانى در عسكر يعنى در سر من راى بودم شنيدم كه مردى را از شام در قيد و بند كرده اند و آورده اند در اينجا حبس نموده اند و مى گويند او ادعاى نبوت و پيغمبرى كرده ، گفت من رفتم در آن خانه كه او را در آنجا حبس كرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت كردم تا مرا به نزد او بردند. چـون با او تكلم كردم يافتم او را صاحب فهم و عقل پس از او پرسيدم كه اى مرد بگو قصه تو چيست ؟ گفت : بدان كه من مردى بودم كه در شام در موضع معروف به راءس الحسين عليه السلام يعنى موضعى كه سر امام حسين عليه السلام را در آنجا گذاشته يا نصب كرده بودند عبادت خدا را مى نمودم ، شبى در محراب عبادت مشغول به ذكر خدا بودم كه ناگاه شخصى را ديدم كه نزد من است و به من فرمود: برخيز! پس برخاستم و مرا كمى راه برد ناگاه ديدم در مسجد كوفه مى باشم ، فرمود: اين مسجد را مى شناسى ؟ گفتم : بلى اين مسجد كوفه است ، پس نماز خواند و من با او نماز خواندم . پـس بيرون رفتيم و مرا كمى راه برد ديدم كه در مسجد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مى باشم پـس ‍ سلام كرد بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و نماز كرد و من هم نماز كردم پس با هم بيرون آمديم پس قدر كمى راه رفتيم ديدم كه در مكه مى باشم پس طواف كرد و طواف كردم با او و بيرون آمديم و كمى راه آمديم ديدم كه در همان محراب عبادت خود در شام مى باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. پـس من در تعجب ماندم تا يكسال ، چـون سال ديـگر شد باز آن شخص را ديدم كه نزد من آمد، من از ديدن او مسرور شدم پـس مرا خواند و با خود برد به همان موضعى كه در سال گـذشته برده بود، چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت كند با او گفتم كه ترا قسم مى دهم به حق آن خدايى كه اين قدرت و توانايى را به تو داده بگو تو كيستى ؟ فرمود: منم محمّد بن على

منتهي الامال (106/ 5)
بن موسى بن جعفر عليهم السلام .
پس من اين حكايت را براى شخصى نقل كردم ، اين خبر كم كم به گوش وزير معتصم محمّد بن عبدالملك زيات رسيد فرستاد مرا در قيد و بند كردند و آوردند مرا به عراق و حبس نمودند چنانكه مى بينى و بر من بستند كه من ادعاى پيغمبرى كرده ام . راوى گفت : به آن مردم گـفتم ميل دارى كه من قصه ترا براى محمّد بن عبدالملك بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و ترا رها كند؟ گفت : بنويس . پس من نامه اى به محمّد بن عبدالملك نوشتم و شرح حال آن مرد محبوس را در آن درج كردم چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته كه به آن مرد بگو كه بگويد به آن كسى كه او را در يك شب از شام به كوفه و مدينه و مكه برده و از مكه به شام برگردانيده بيايد او را از زندان بيرون برد. راوى گـفت من از مطالعه جواب آن نامه خيلى مغموم شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت روز ديـگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و امر كنم او را به صبر و شكيبايى ، چـون به در زندان رسيدم ديدم پاسبانان زندان و لشكريان و مردمان بسيارى به سرعت تمام گردش مى كنند و جستجو مى نمايند. گفتم مـگـر چـه خبر است ؟ گفتند: آن مردى كه ادعاى نبوت مى كرد در زندان حبس بود ديشب مفقود شده و هيچ اثرى از او نيست نمى دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده على بن خالد گفت فهميدم كه حضرت امام محمّد تقى عليه السلام به اعجاز او را بيرون برده است و من در آن وقت زيدى مذهب بودم چـون اين معجزه را ديدم امامى مذهب شدم و اعتقادم نيكو شد.(29)
مكافات عمل
مؤ لف گويد: كه محمّد بن عبدالملك زيات به سزاى خود رسيد. مسعودى گفت :

منتهي الامال (106/ 6)
چون خلافت به متوكل عباسى منتقل شد چند ماه از خلافت او كه گذشت بر محمّد بن عبدالملك غضبناك شد جميع اموال او را بـگـرفت و او را از وزارت معزول ساخت و محمّد بن عبدالملك در ايام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را ميخ كوب نموده بود به طورى كه سرهاى ميخ ها در باطن بوده و هر كه را مى خواست عذاب كند امر مى كرد او را در آن تنور مى افكنند تا به صدمت آن ميخ ها و ضيق مكان به سخت تر وجهى معذب بود و هلاك مى شد، و چون متوكل بر محمّد غضبناك شد امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند محمّد چهل روز در همان تنور معذب بود تا وقتى كه به هلاكت رسيد و در روز آخر عمر خود كاغذ و دواتى طلبيد و اين دو بيت نوشت و براى متوكل فرستاد:
هِىَ السَّبيلُ فَمِنْ يَوْم اِلى يَوْمٍ
كَاَنَّهُ ماتَريكَ الْعَيْنُ فى نَوْمٍ
لاتَجْزَ عَنَّ رُوَيدا اِنَّها دُوَلٌ
دُنْيا تَنَقَّلُ مِنْ قَوْمٍ اِلى قَوْمٍ
متوكل را فرصتى نبود كه آن مكتوب را به او رسانند روز ديگر كه رقعه به وى رسيد فرمان كرد كه او را از تنور بيرون آوردند چـون نزد تنور رفتند محمّد را مرده يافتند.(30)
بدان كه در باب شهادت حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرديم كه ابوالصلت را ماءمون در زندان حبس كرد، يكسال در حبس بود پـس متوسل شد به انوار مقدسه محمّد و آل محمّد عليهم السلام هنوز دعاى او تمام نشده بود كه حضرت جواد عليه السلام نزد او حاضر شد و او را از بند رهانيد.
شفاى چشم به عنايت امام جواد عليه السلام




















کسانی از زیدیة که با دیدن کرامت از أئمة علیهم السلام مستبصر شدند